top of page

جنگ هشتم از طرف سلطان غیاث الدین کورت غوری آخرین جنگ علیه رزمندگان تولکی:
ثنا گویم خدای پاک یکتا
بجز تحمید و وصف خالق پاک
مرا چون موی گر باشد زبانها
ثنای لایق شان خداوند
نه قدرت تا کنم وصف جلالش
خداوندا پذیر از من تو تحمید
فرستم بر روان پاک احمد
صلواة بی عدد چون برگ اشجار
به اولاد و به اصحاب و به انصار
بگویم از غیاث الدین کرتی
محمد بن خاوند شاه بلخی
نمود تالیف او روضة الصفا را
ز آل کرت او دارد سخن ها
فروغ رهنمایم مسود اوست
ملک شمس الدین محمد اول بار
ازین اولاد ده تن کرد شاهی
غیاث الدین سام ماه تمام است
غیاث الدین رسید با تخت شاهی
همه اطراف را زیر نظر داشت
مخالف بود بر وی شاه یسور
بتولک بود فرخ زاد حاکم
یسور بر ضد شاهش کرد تشویق
یسور فتح هری را در نظر داشت
همی گفت از تو باشد غله جاتم
هری را گر گرفتم با تو بدهم
وهم از غور سهمت تا میانه
همه در سلطه و عهد تو باشد
یسور آمد هری را کرد محصور
مورخ گفته است این من نگویم
چنین گفت شاه بلخی در کتابش
یسور بگرفت از اطراف و اکناف
ز خروار ده هزار گفتست وزنش
مطمع شد سرو سر دار تولک
ز تطمیع تابع خواست یسور شد
نبود راضی به این امر مردمانش
غیاث الدین ازین اوضاع خبر شد
روان کرد فوجی در رأسش خلیفه
هدایت داد به فیروز کوه جانان
سراج الدین امیر داد از فیروز کوه
صدای کوس جنگ هر جا طنین شد
نبود لازم مسلمان با مسلمان
بنا حق کشته شد خلق فراوان
بپیروزی نشد این جنگ انجام
غیاث الدین توجه با فراه داشت
الی بر گشت لشکر چاره سنجید
فرستاد در مصالح قطب دین را
که کار صلح را تعقیب دارد
رسد تا از فراه لشکر منظم
بتولک رفتن شاه مددگار
چو بود تلمیذ سید عبدالله غلوی
ز دنیا رفته بود استاد خوبش
همی رفت تا زند سر در مزارش
دیگر کار تولک را ختم سازد
بیامد در تولک با رسم شاهی
نخست رفت در مزار پیشوایش
فدایش کرد خیرات و نذورات
ز یوسف ناظر آن شاه خوبان
ز حال شان نمود خود را خبردار
برایش گشت معلوم جمله احوال
برای کار و بار خانه قاه ها
اول اندر تولک از ملک غورات
زمین در هر دو جا گردید معلوم
بپا سازند رسوم خانقا را
هم اولادش ازان تغذیه کردند
دهند نان و غذا مر زایرین را
ازین سر رشته شد آرام آن شه
که تا در رفتنش آماده گردد
تولک بگرفت آن شاه نیکو بخت
تولک را با سراج الدین عمر داد
که سازد قلعه را ترمیم لازم
ببرد آن فرخ و چند تن ز یسور
رسید اندر هری گردید راحت
بفرمود عفوی فرخ زاد تولک
ولی افراد شاه زاده یسور را
چنین گفتست ارباب روایت
چه آمد بر سر آن شاه کُرتی
تیمور چشم طمع اندر هری داشت
تیمور اندر هری آمد به چند بار
بیامد تا کند تحلیل بدقت
امیر تیمور نمود شه را ملاقات
به سال هفتصد و هفتاد و هشت بود
بداد اندر نکاح ((سونج قتلغ))
به پیر محمد که بود فرزند سلطان
بنای دوستی را پایه بگذاشت
که سونج بود دختر خواهر ز تیمور
بعد از این وصلت و خویشی که کردند
به سوی ملک و جاه و باره گاهش
امیر تیمور بهانه پیش آورد
غیاث الدین برفت در نزد تیمور
پذیرفت آنچه گفت سلطان به تیمور
قبول کرد گفته هایش از دل و جان
برفت اندر سمرقند که بود قند
به سال هفت صدو هشتاد و نه باز
امیر تیمور هری را کرد تسخیر
غیاث الدین و اولاد و تبارش
همه بگرفت بر زنجیر بر بست
در آورد جمله را در غل و در بند
اسیران را ببرد سوی سمرقند
تیمور اندر هری گردیده حاکم
نشد معلوم بر آنها چه ها کرد
به شد اینگونه ختم ادوار غوری
نشست تیمور لنگ اندر امارت
بجای غوریان گردید آمر
غیاث الدین اول بود از سام
غیاث الدین سام از آل شنسب
غیاث الدین ز شنسب در یقین است
چنان مسجد که خود آباد کرد است
همان مسجد که وی را آن بنا کرد
غیاث الدین کرت است شخص دیگر
ز فرخ زاد تولک تا به کرتان
ز بعد شان نشد تاریخ مرقوم
بدوران حبیب الله دیگر بار
به انترنت نوشتم رونق چاپ
ازان وقت تا کنون تاریخنگاران
خصوصاً مردمان غور باستان
همه گفتار شان است خوب پخته
من آنچه را که می دانم چنین است
کسی گفتار او با حق قرین است
کسی وابسته در قوم و لسان است
کسی تبعیض میدارد به قولش
کسی گوید دروغ از قول هرکس
دروغش از برای دیگران است
کسی جز حق نگوید چیزی دیگر
جهان اکنون ز راه نشر وگفتار
کسی گوید حقایق را مشرح
فدای آنکه در گفتار و کردار
نوشتم واقعات از گذشته
اگر گفتم فزون از آنچه بوده
به بخشای ای خردمند نادمت را
گناهم را به بخش الله سراسر
مرا توفیق ده حی توانا
به لطفت سازم آن مرقومه اتمام
خداوندی که وی را نیست همتا
نخواهم گفت اندر ذُروه خاک
کجا بتوان که گویم من ثنا ها
که گردد اندرین گفتن رضامند
نه بتوانم کنم حاصل رضایش
به فضلت از سر احسان و تمجید
صلواة بی عدد بر خاک احمد
فزون تر از همه احجام و احجار
صلواة و هم سلامم باد تکرار
نه زان قوم که میگویند کُردی
تخلص داشت هم بلخی و رمحی
نمود عرضه کتاب پر بها را
همه گفتار او دُر عدن ها
دلیل مدعایم مسند اوست
ز کرت ها تکیه زد بر تخت زرکار
بودند ظلم و ستم را جمله ماحی
که شمس الدین بنی اعمام سام است
هری شد پای تختش بود راضی
فراه و غور را تحت اثر داشت
روابط داشت او بر خطه غور
امور قلعه را می بود ناظم
سموم دشمنی میکرد تزریق
ز سوی قلعه تولک خطر داشت
هر آنچه از هری شد حاصلاتم
ز غورات نیم سهمم با تو بدهم
گذارم گرد سهمت من نشانه
تفرج گاه چون مهد تو باشد
نشد در جنگ خود شهزاده منصور
بجز از قول او چیزی نپویم
ز افعال یسور نام دارش
ز غلات هری بیرون ز انصاف
بتولک برد تا سازند ذخرش
امیر خود سرو عیار تولک
ز تبع شاه کرت یک اندازه دور شد
جوانان غیور و قهرمانش
بخود پیچید ز غُصه درد سر شد
ابوبکر نام شیخ جا رسیده
که آرند در تولک لشکر هزاران
سپاه آورد بتولک بود انبوه
ز هر سو مسلمین بیحد غمین شد
به جنگد در هوای نفس و شیطان
جوانان شد بخون خویش غلطان
نشد کار مصاف شان به اتمام
در آنجا مستقر فوج سپاه داشت
کند مصروف تولک را به امید
نشاپوری ابر مرد متین را
بصلح خلق تولک ترغیب دارد
بتولک آید آن شاه مکرم
دو موضوع بود منظورش ازین کار
ز اولاد نبی بود پیرش علوی
همی رفت بی سر و بی پا به سویش
ببوسد لحظه لحظه خاک پایش
به تولک بار دیگر نظم آرد
بیاورد لشکری با حد کافی
که خواجه بود استاد برایش
ز نقد و جنس از انواع غلات
ز اوضاع معیشت کرد پرسان
به آن نحویکه می بودست سزاوار
ز تدریس کلام و علم و افعال
نمود اوقاف اراضی را بدوجا
دوم اندر سبرز و چشت هرات
به مقدار و حدود و نوع مرسوم
بسازند شاد روح پیشوا را
ز مال مشتبه تزکیه کردند
مسافر ها و جمله خادمین را
به قطب الدین بداد پیغام آن شه
بگرد لشکرش چون هاله گردد
مزین بود از وی تاج و هم تخت
برایش کیسه های پر ز زر داد
بگیرد بهر ترمیم عزم لازم
بطرف تختگاهش شاه منصور
نمود چند یوم رفع رنج و زحمت
اگر چه کرد او برباد تولک
به کُشتند تا شود درس آن غیور را
به اقوال خوشش اندر ملاحت
ز طرف شه تیمور آن فرد جنگی
چنانکه او طمع در روم و ری داشت
نه در جنگ و ستیز و ظلم و آزار
که چون است وضع شاه و وضع ملت
بدادش سیم و زر بسیار سوغات
امیر تیمور در فکر نشست بود
که می گفتند برایش دخت قرلغ
به حکم شرع دادش از دل و جان
به استحکام آن این مجلس آراست
که بود بنت شیرین آغای مشهور
امیر تیمور و اقوامش برفتند
سمرقند بود زادگاه و هم مقامش
هری را در حصار خویش آورد
بیرون از شهر ز دید مردمش دور
نسازد مردمش را زار و رنجور
نسازد آن رُعیا را پریشان
دران از جان و دل میداشت پیوند
تیمور اندر هری گردید دمساز
گرفت شهر و دیار و باغ و تعمیر
هر آنچه بود ز اقوام دیارش
رسوم وصلت و خویشِش بشکست
بپا ذولانه زد در دست دستبند
نشد کارش قبول هر خردمند
نبود از کرده هایش هیچ نادم
به کشت یا جمله را از بند رها کرد
بگردید مضمحل اولاد سوری
مبشر داد قومش را بشارت
تیمور بی وفا بد قول خاسر
که بود اندر زمانه مرد نیک نام
سزاوار است تا گویم مرحب
شمال مسجد جامع دفین است
رواق ظلم را بر باد کرد است
هری را از بنایش پر صفا کرد
که گفتم قصه اش کو تاه و اقصر
بتاریخ ثبت گردید است این سان
تو گوئی گشت مورخ محو و معدوم
بشد نشر کتاب و چاپ اخبار
مشرح قصه اش گردیده بازتاب
نوشتن دفتر و دیوان فراوان
بود دانشوری ارث به ایشان
منابع ماخذ شان هست عمده
هر آنچه دانم و خواندم یقین است
کسی دور از حقیقت خوشه چین است
تعلق گونه گفتارش عیان است
نه بیند هیچ نقص گرد و حولش
که تا ثقه شود این مرد ناکس
غلام زر خرید این و آن است
ز حق گفتن نداند چیزی دیگر
بهم پیوسته گشته نیست انکار
کسی گوید دروغ طور مصرح
بجز از حق نسازد حرفی اظهار
بتاریخ تولک پیوسته گشته
عنانم حب مسکن گر ربوده
حزین پر گناه این خاسرت را
ندارم جز پناهت راه دیگر
((اصول زندگی)) را سازم انشاء
رسانم گفته دیگر به اتمام


بــیا نادم بــگو شــکر دو صــد بار
ز انعام خــــــدای خــود بــهر بار

آن طوریکه میدانید مردم غور از آل شنسب می باشند از لحاظ نظارت بر سر زمین های متعلقه شان به چهار دسته تقسیم شدند هر دسته به سر زمین های ذیل صاحب مقام گردیدند :
دسته اول به سلطنت فیروز کوه.
دسته دوم به سلطنت بامیان.
دسته سوم به سلطنت غزنی.
دسته چهارم به سلطنت هندوستان.
هر دسته ازین ها با درایت کامل وظایف خطیر سلطنتی را آنطوریکه ایجاب می کرد موفقانه به پیش می بردند در جریان زندگی خداوند برای ملک عزالدین حسین بن حسن یکی از شاهان معروف غور هفت فرزند اعطا کرد هر کدام در اسلام دوستی ، عدالت پروری رشد دادن تمدن و فرهنگ اسلامی ترویج علم و دانش زبان زد عام و خاص گردیده شهرت بسزائی کسب کردند به تمام امور کشوری ومسایل اجتماعی بدرجه کمال نایل آمدند شایسته گی سلطنت و امارت در جبین هر یک محسوس بود مردم با درک و فهم این مشخصات به آن ها لقب هفت اختر را دادند نام هر یک و محل وظیفه و مقام شان قرار ذیل است:
1- سلطان علاألدین حسین موسس امپراطوری غور پادشاه غور ، غزنین و بامیان.
2- سلطان سیف الدین سوری پادشاه غور و غزنی.
3- سلطان بهاءالدین سام پادشاه غور.
4- ملک فخرالدین مسعود امیر بامیان و تخارستان.
5- ملک شهاب الدین محمد امیر غور.
6- قطب الدین ملک الجبال امیر غور و فیروز کوه.
7- ملک شجاع الدین امیر خراسان و غور.
این شاه زاده گان هفت اختر در سر زمین های متذکره گاه بصورت دورانی حکمروائی داشتند ذکر سلطنت و قدرت روائی شان در هفت اقلیم جهان منتشر گردید وبخوبی از آنها نامبرده می شد آنچه من از ملاحظه تاریخ در باره شان درک کردم و آنچه را در باره قلعه تولک سر زمین تولدم و حضرت سید عبدالله علوی و قاضی سید شمس الدین حیران اجدادم و بعضی مسایل دیگر میدانم در قالب این سرایشم منعکس میگردد:

شنسب و فولاد و بنجی بود اصل غوریان
سر ز طوغی می زدند گردن از گردن کشان
تا شود عدل و عدالت قایم اندر این و آن
تا نباشد ظلم و استبداد دیگر در جهان
رسم و آئین جهانداری ز غور آمد پدید
از گلوی ظالم و باقی به عدل دامن درید
هفت اختر هفت ضلع از خراسان داشتند
لشکران شیر خوی صد هزاران داشتند
هر یکی در غور تاریخ درخشان داشتند
دشمنان دین اسلام را پریشان داشتند
هر یکی شهزاد بود و افتخار غور بود
هرکجا ظلمت سرایی بود آنها نرو بود
مهد علم و فهم و دانش بود غور باستان
داد گاه عدل و احسان بوده اند اندر جهان
داشت مردان خردمند و دلیر و قهرمان
فاتحان پر غرور صاحب گرز و سنان
لشکر شان هرکجا از لطف حق منصور باد
خانۀ علم و تمدم هرکجا معمور باد
سوری گردیده معرب زوری از قوم عرب
سوری و زوری دو تا نبود به اصل و یا نصب
سوری و زوری یکی باشد چو انگور و عنب
سوری وسوری مشابه هست چون چوب و حطب
همتی فرما بخوان تاریخ را جان عزیز
تا ترا سازد به فهم جملگی صاحب تمیز
آریانای کهن بود و خراسان بعد از آن
غور قبل از این دو بودست نامداران بعد از آن
امپراطوری بزرگ شاه شاهان بعد از آن
باز آمد در میان نسل کرتان بعد از آن
آریانای و خراسان بود یا اینکه نبود
غور مغرور زمانه در کمالاتش فزود
ذوب آهن صنعت پر افتخار غور بود
قلعۀ آهنگران دژ و حصار غور بود
سازش هر نو سلاح در کوهسار غور بود
گرز و شمشیر و قلابه دست کار غور بود
میرسید اندر اروپا هم سلاح غوریان
آسیا هم بود شاهد در فلاح غوریان
راد مرد بزرگ یعنی شهاب الدین یقین
برد تا اقصای هند آئین اسلام مبین
مرحبا بر عزم و استقرار این مرد متین
مرحبا با عادلی کان بود خصم کاهنین
مسجد کان قوت الاسلام میباشد به هند
قطب منار غوریان انعام میباشد به هند
این دو آثار بزرگ از غوریان باشد هنر
فن معموری شان در آسیا شد منتشر
تا کنون باقیست و نور افگن بود در هر نظر
غور مهد علم و فرهنگ است بدان ای تاج سر
در شکوهش رفعتی بخشا به عالم ای خدا
تا همه دانشوران گویند به این فن مرحبا
بهر چی اکنون عقب افتاده ایم از علم و فن
جهل و نا دانی گرفته دامن هر مرد و زن
نه امور دین ما خوب است هستیم در فتن
نه غم دنیای خود داریم بهر زیستن
رحمتی فرما رهان ما را ز هر بیچارگی
ای خداوندا بده ما را کمال بندگی
علت پس مانی ما ترک فرض و سنت است
این تقلد های ما از غیر بار کلفت است
راه روشن ترک شد بی راهه رفتن خجلت است
هر کی دستش در طمع بگشود وی بی همت است
ای خدا بی همتی را از سر ما دور دار
همتی فرزانه بخش و قلب ما پر نور دار
نه پی تحصیل علم روز و نه علم قدیم
نه عمل در راه حق داریم نه عقل سلیم
هرکجا بدعت بود بر ماست راه مستقیم
دور گردیده زما شرم از خداوند عظیم
یارب از ما دور گردان کار زشت و نا روا
از کرم بر ما گشا راهی که او باشد هدا
آنچه بر ما می گذارد هموطن تقصیر کیست
جمله در بند بلایم این همه تدبیر کیست
هرچه را معکوس گفتند گویش و تفسیر کیست
چشم بینا کور گفتند گونه ای تعبیر کیست
دشمنان بر ما ستم رانند و مایان ناظریم
ما هنوز در فکر قوم و برتری ها شاهدیم
رشد قوم و ملت و سمت و زبان از بهر چیست
انحصار قدرت از خود کامه گان از خرخریست
این همه شیادی و از حق گریختن کار کیست
مرحبا بر آنکه بی عیب و خلل مردانه زیست
بد سگالانند حاکم ما همه محکوم شان
صاحب خانه شده مهمان ما مسموم شان
شمه ای گویم ز تولک وز حصارش کم کمک
ریخت در فرق جلالش ابر و باران نم نمک
بود دشن در گریز از خوف وحشت خم خمک
داشت مردم از شکست دشمن شان هم همک
سر فراز وبا شکوه و پر جلال و سر بلند
باد دایم در زمانه دور از نیش و گزند
قله تولک که اعمارش شده قبل از میلاد
یا محمد عاص تولک خشت اول را نهاد
بعضی میگویند منوچهر بانی است این پاکزاد
هر سه قول آمد بنای قلعه چون کوه فولاد
این بنای پر شکوه ذکرش به تاریخ آمده
قلعه ای از سنگ در سنگ است چه شامخ آمده
خواجه سید عبدالله تولک عالم عالی نصب
زبده آل پیمبر در نسب هم در حسب
در طریقت سر مد پیران بود علوی لقب
قرب الله شد نصیبش از ره علم ادب
نیست ایشان را نه خوف و نه حزن
قول حق باشد برادر هست ثابت این سخن
قاضی سید شمس الدین حیران شاعر شیرین کلام
بود در علم شریعت هم طریقت پیشگام
فیض برده از علوم و منطق او خاص و عام
بود این جیران به تولک جد من ماه تمام
دارم از لطف و کرم حیران جدم را ببخش
هم ردیفش قوم و استاد ام و ابم را ببخش
مختصر گفتست نادم وصف و کار غوریان
شمه ای گفتست ز اوضاع دیار غوریان
کی توان تعریف کرد فصل بهار غوریان
از نوای بلبلان و از هزار غوریان
باد دایم نام غور پاینده تا یوم الحساب
دور باد از پیکرش درد و غم و رنج و عذاب

bottom of page