
یادنامه یی برای کبرا رضایی
.........
حالا پس از تو تکههای تو خیابان را
پر کرده از جمعیّت اتباع بیگانه
آیا پس از تو بند بندت باز میگردند
با برگههای سرشماری جانب خانه؟
تو درد کبرای منی، افسوس میدانم
یک زن در این جغرافیا کوچک تر از آن است
که مُردنش زخمی به انسانی بیفزاید
من یافتم، موهات را هرچند بی شانه
این نقطهها، این حرفها، این جملهها را من
با تکههای مانده از تو چیدهام باهم
در شکل دیگر زندگی کن دختر خوشبخت
با واژههای بی نژاد ِ سوگ مندانه
شیّادها با خون گرمت دوش میگیرند
از توتههایت گربهسانان موش میگیرند
وقتی خیابانهات، در آغوش میگیرند
تبدیل خواهد شد خیابانی به گلخانه
تو بنیههای نظم را گفتند: پاشاندی
روح مرا با استخوان خود خراشاندی
گفتند نعشت خاک را شاید تصاحب کرد
با رندهای قسمت شدی آرام و رندانه
حالا کدامین بخش تو اخراخ خواهد شد؟
دستت، سرت، پایت، دهانت، خندههایت یا...؟
ما با تمام بندهامان غرق در اشکیم
دنبال آن نیم دگر گشتیم دزدانه...
کفش تو راه خانه را پیدا نخواهد کرد
داغت اگرچه مرگ را دیوانه خواهد کرد
گنجشکها گفتند رفتی بیخبر، وقتی
هر قطعه انگشت تو را چیدند، چون دانه
مرغ مهاجر منزلش را یافت آخر ، تو ...
ای چشمهی خونین ِ بی تقویم شاعر تو....
ای دختر در رنج و مرگ خویش قادر، تو...
پر میکشی، بی پا و پر، پروانه پروانه
احسان بدخشانی

