
احمد ضیا رفعت
با آنکه جست از قفست باز نازنین
روحم نبود لایق پرواز نازنین!
خورشید تا نکرد شب از بسترت طلوع
باور کسی نداشت به اعجاز نازنین!
درهای آسمان و زمین بسته شد که شد
کافی بود به ما یخنِ باز، نازنین!
چشمک نزن که سوختنِ جنگلی شود
ناگاه از جرقهای آغاز نازنین!
کس عاشق لبانت و کس در غم نبات
فرق است بین کابل و شیراز نازنین!
دستم به تار مویت و دستت به سینهام
گیتار کس نواخته با جاز نازنین؟!
دندان زدم صدای ترا، واکسینه شو
دیوانهسگ گرفته ترا گاز نازنین!
گفتی چهگونه قلب تو از چند جا شکست
سنگی به روی شیشه بینداز نازنین!
_________
نیم روحم عصبی، نیم روان شرمنده
نفس از آمدن و رفتن جان شرمنده
بسکه تصویرِ چروکیدهخیالی داریم
چشم آینه شد از دیدنمان شرمنده
وای اگر خاطرهها را به سر شانه کشیم
وقت رفتن شود از خود چمدان شرمنده
کار آشفته به کنیاک کشید از تریاک
نه از اینیم پشیمان، نه از آن شرمنده
چیزهایی بهسرم هست که هرگز هرگز
نتوان گفت به کس، جز به یگان شرمنده
حال ما را نتوانست به چیزی تشبیه
بوَد از بابت این، علم بیان شرمنده
منم آن جملهی ننوشته که در آن فاعل
شده از اسم زمان، اسم مکان شرمنده
درد اندیشه میاندازدم از پا تا صبح
پیش بیماری وجدان، سرطان شرمنده
ضیای رفعت
_______
تو رزق عشق استی پیات دلهای مردم میرود
خواهینخواهی آسیا دنبال گندم میرود
از هرشرابی بیشتر در تاک آرد بیخودی
اینقدر راه انگور تو بیهوده تا خم میرود
با جلوهای در آسمان یک شهر دل برهم خورد
پهبادِ چشمانت چرا همراه با بُم میرود
بالابلندیها به کس دایم نمیماند که موج
دنبال کار خویشتن بعد از تلاطم میرود
ذوق هوسها میکشد ما را به کام صد خطر
آتش به دامان تنور از شوق هیزم میرود
با اندکی شادی رویم از حال تا عمری دگر
آری حباب از خویشتن با یک تبسم میرود
نُهصد کرَت جمع نود جمع نُه از خود رانَدَش
زنحیریای در پشت در، بار هزارم میرود
کافی بود لب تر کنی، پوشیده از صحرای دین
تا بوسهگاهت مولوی از بلخ تا رُم میرود
ضیا رفعت

