top of page

محمد سعید مشعل
مرحوم الحاج استاد محمد سعید مشعل فرزند حاجی محمود غوری متولد سال 1290 ه ش درقریه نیلی ولسوالی تیوره ولایت غور که تحصیلات ابتدایی را در غور وتحصیلات عالی وتخصصی را در رشته هنر ،ادب ،خطاطی ونویسندگی درهرات به اکمال رساندندوصدها شاگرد را فارغ تحصیل نمودند که مصدرخدمت در جامعه خود گردیدندایشان سالها دربست های کلیدی ولایت هرات اجرای وظیفه نمودندودرشعروطنز نیز قلم رسا داشتند ،سرانجام ایشان در سال 1377 درهرات وفات یافتند ودرجوار زیارت امام فخرراضی به خاک سپرده شدند (انالله وانا الیه راجعون)

به پاس خاطر اصحاب فهم و درک و شعور
شبی گذر نمودم به سوی اهل قبور
کفن به دوش جوانی برآمد از قبری
درآن حوالی شب می نمود قله نور
دو چشمش دو کوکب رخش فروزان ماه
تنش بعین لطافت به یک کفن مستور
سلام کردم و گفتم بگو کدام کسی
مگر چه بود ازین جلوه دادنت منظور
بگفت ابن فلانم که در زمان شباب
رسید مرگ و مرا کرد از عزیزان دور
ز غنچه های امید از هزار یک نشگفت
که چشم بستم و رفتم ازین سرای غرور
چه گویمت که دم مرگ من چه ها دیدم
ز ترس و بیم و امید و غم و فراق و سرور
تکان و دهشت و لرزه و هم و هراس
جه دیدم چه بیرون آمد از خفا بظهور
مپرس بیشتر از کیف و چون احوالم
همی شمار مرا از بیان آن معذور
پیام من برسان بهر کافه انسان
بگوی که ای همه از فرط بیخودی مخمور
چرا ستیده همه غافل از بلای اجل
چرا شوید به یک لحظه ای زندگی مغرور
به این دو روزه حیاتیکه قابض ارواح
به پیش چشم بود لیک از نظر مستور
نه فکر توشه فرداست در خیال شما
نه وهم و تلخی جاندادن و عذاب قبور
جهنده اید و چون برق به هر کج روشی
غرنده اید چو دعد از قیامت و شروشور
همواره جنگ طلبی و نفاق و شر جدال
همیشه کینه و بغض و حسد و فساد و شرور
چنان به مال صغیر و یتیم می بالید
که گرگ از رمه بی شبان شود مسرور
اگر غنیست به فکر و غنای خود مغرور
وگر فقیر بود نزر اغنیا منفور
یکی به سایه حقیقت بروت می نازد
که مست و نشه بنگ است و میزند تنبور
یکیست بی خود جام شراب انگوری
دگر به کنجی نشسته می کشد وافور
مگر چه نفع بود در نتیجه بهر شما
که می کنید همی مال یکدگر را چور
چه حال است شما را چه می شود آخر
که سرگران شده پور از پدر، پدر از پور
برادران عزیز از خدای شرم کنید
بران شوید که دادست شرع ما دستور
خجالت است بسی گروه غفلت کار
از ارتکاب معاصی و این گناه حضور
چنان کنید بدین روش که بعد از مرگ
برید با خود از این دار مشعل در گور



گر روی صنم به روی ما نیست
زان است که درد آشنا نیست
از بی‌اثران اثر مجوئید
کز ما اثری بجز فنا نیست
خاکستر داغ خویش گشتیم
در شعله ما دیگر ضیا نیست
مضمون شکسته پایی ام را
خواندند درین زمان که پا نیست
ما دل ز هزار جا شکستیم
مینای شکسته را صدا نیست
زین بعد سراغ ما نگیرید
مارا که درین محیط جا نیست
آن دل که تپیدنی بجا داشت
امروز تپیدنش بجا نیست
دست هنر آفرین شکسته
مغز هنر آزما زما نیست
افروخته باد مشعل علم
زیرا که درین دعا دغا نیست

شعر طنزگونه
سرت خربوزه را میمانه جانا
دماغت موزه را میمانه جانا
لب لعلت به هنگام تبسم
دهان کوزه را میمانه جانا
دوتا خلم کشال از بینی تو
دوتا جلغوزه را میمانه جانا
چه گویم وصف قدت از درازی
که ماه روزه را میمانه جانا
به ناهمواری روی تو سوگند
فقط سر پوزه را میمانه جانا

bottom of page