top of page

| اسحاق ثاقبی داراب |

می‌آیی و دل تا به گلو آبله‌بند است
ای یادِ فراموش! عذابِ تو دوچند است

بی‌درد کشیدن نفسی، امرِ محال است
بی‌درد کشیدن نفسی، حرفِ چرند است

لبخندِ تو در حافظه‌یِ کوچه نشسته‌ست
آن کوچه‌ که تا حال در این شهر «بِرند» است!

دستم ز تو کوتاه و ولی در همه جانم
این نبضِ حضورِ تو که بسیار بلند است

کمتر نشود تلخیِ کنعانم، هرچند
سرتاسرِ مصرِ تو اگر گندم و قند است

از شعرِ «بنی‌آدمِ» سعدی چه توان یافت
تا زخمِ دلِ خانه‌ات همسایه‌پسند است؟

bottom of page