top of page

اسفندیار نظر
فکر آن حرف که با آن دل کس میشکنند
زخمیام کرده در اینجا که نفس میشکنند
کاروانیست؛ همه سنگ و شکستن بارش
دارم آیینه و با بانگ جرس میشکنند
همرهی قافلهی سبز بهار آمدهاند
این تبرها که در این باغ هوس میشکنند
کافر مطلق آیین قفسسازانم
کشوری کو که در آن هرچه قفس، میشکنند؟
خشکباور مشو این قدر چنان چوب خلال
نرم و پاکت به دهان برده و پس میشکنند
bottom of page

