top of page

اصغر تنویر
عشق با پای فگار خویش هجرت کرده است
الفت از آیینه‌دار خویش هجرت کرده است
پیکر هفت آسمان لرزیده چون بید خزان
نامرادی از دیار خویش هجرت کرده است
آشیان سرد و پاشیده ز روی شاخه‌ای
جانب گرد و غبار خویش هجرت کرده است
آرزوهای بزرگ نوجوان فصل درد
در خزان نوبهار خویش هجرت کرده است
خنده از لب‌های زیبای عروس شهر من
با تالم از مدار خویش هجرت کرده است
زنده‌ی مرده مسافر در دیار بی‌کسی
رسته از خاک مزار خویش هجرت کرده است
جان و تن‌ از هم جدا چون جان من جان از تنی
با تاسف از کنار خویش هجرت کرده است

bottom of page