
خستگی از بسکه ویران کرد رویای مرا
چای دم شد تا بنوشد خستگیهای مرا
عقل و روحم را سیاهیها به چالش میکشند
میکند پُر نعش یک دیوانه شب جای مرا
قسمتم ساحل شد و جان کندن آیا میشود؟
میشود بر من ببخشی؟ باز دریای مرا
پرسش پیچیدهام، حل کردن من ساده نیست
کس نمیفهمد به غیر از مرگ معنای مرا
|||
فرق طوطی با کبوتر در سخنور بودن است
شعر گفتن ویژگی بخشیده دنیای مرا
عشق نام دیگر من هست، میبالم به خود
کس ندارد در همه آفاق پهنای مرا
آلیاس صبوری صمدیار
ابر سیاهم، خستهام، باید رها باشم
باران شوم تا غصّههایم را صدا باشم
شاعر شدم امّا هنوز از پختگی دورم..
عاشق شوم باید که با درد آشنا باشم
ای عشق مستم از شراب کهنهات کن که
یکچند از وسواسِ عقلِ خود جدا باشم
دریاستم، بگذار خاک تشنهام خوانند
مسئول طرز فکر آدمها چرا باشم
از شوقِ در جالِ تو افتادن سپس مردن
ماهی شوم در برکه دایم در شنا باشم
مانند آب و رود، میخواهم که من از تو
پُر باشم و یک عمر خالی از خلا باشم
فصل جوانی رفته دیگر بر نخواهد گشت
باید که حالا فارغ از این ماجرا باشم
حسرت شبیه لقمه یی تلخ و گلوگیر است
ایکاش وقت خوردنش بی اشتها باشم
الیاس صبوری صمدیار

