
مرالله منیب
با آب اول روی خود تر کرد، اشکی ریخت
در دل نگاهی سوی همسر کرد، اشکی ریخت
تا که بپوشاند غم خود را تبسم کرد
یک گوشه رفت و هق هقی سر کرد اشکی ریخت
تا شام سوی خوردنیها دید در بازار
بر گشت خانه دست بر در کرد اشکی ریخت
با آن که خود درد بزرگی بود مثل کوه
خود را شریک درد دیگر کرد، اشکی ریخت
در سینه گورستان صدها آرزو را داشت
مرگ خودش را نیز باور کرد اشکی ریخت
__________
| امرالله منیب |
عقل پَرپَر میشود، که هوش پَرپَر میشود
این چه زیباییست؟ در آغوش پَرپَر میشود
باد؛ خود را میکشد صحرابهصحرا، کوبهکو
تا که میپیچد میانِ موش؛ پَرپَر میشود
ماه هم در پیشِ پیشانیش کم میآورد
تیغ هم پیشِ خمِ ابروش پَرپَر میشود
چشمش، آنی نیست که از جانِ آدم بگذرد
حرفش آنی نیست که در گوش پَرپَر میشود
دوش دیدم؛ با خودم گفتم که یارا! بعد از این
باقیِ عمرت شبیه دوش پَرپَر میشود
پای تا سر یک اثر؛ اما هزاران تابلو
آه؛ این زیباییِ منقوش پَرپَر میشود

