top of page

انوشه عارف
گاهی‌ شده دل‌تنگ شوی هیچ نفهمی
این‌که چه شده سنگ شوی هیچ نفهمی
آن‌قدر گلوگیر شوی گم شوی در اشک
با بغض سیاه‌رنگ شوی هیچ نفهمی
هی! پای به پا، زانو به زانو بنیشینی
با نشئه و با بنگ شوی هیچ نفهمی
آن‌قدر دلت درد کند از غم بی‌رحم
با زندگی بر جنگ شوی هیچ نفهمی
گاهی شده دور از تن و جانت شده‌باشی
از خویش به فرسنگ شوی هیچ نفهمی




هنوز از چشم‌هایم حسرت و خوناب می‌آید
وطن در دیدگان من شبیه خواب می‌آید

هنوز آلوده‌ی اندوهِ دوری از وطن هستم
هنوز از چشم‌هایم نیمه‌شب‌ها آب می‌آید

دلِ تهمینه خونین است در شهنامه تا حالا
به سویش نامه‌ای از جانبِ سهراب می‌آید؟

زمستان پیشِ رو دارم، هوا آلوده‌ی زخم است
ولی با انجمادِ شب بگو، مهتاب می‌آید

از آن سمتِ کویرِ خسته سوی رود می‌بینم
که یک ماهی به دنبال من از گرداب می‌آید

شبیه تابه‌ای تب‌کرده‌ام، آرام و داغانم
صدای زخم‌هایم گاه اگر بی‌تاب می‌آید

بدخشانم بدخشانم بدخشانم بدخشانم
غم وغربت به سویم هر دو، از هر باب می‌آید

bottom of page