top of page

| بشیر رحیمی |

می‌بینی اگر کرده‌ام آرام به خود کِز
باید به خیالت شده باشم متمرکِز

پیچیده همانندِ گره در بغلِ خویش
چون پودری از عالم و آدم، متمایز

یک لحظه بشیر و نفسی بعد، شبیرم
هی رنگ بدل می‌کنم از زرد به قرمز

درداده‌ای و هرچه که پنهان کنم، اما...
دل‌سوختگی می‌شود از رخ، متبارِز

عمری‌ست که اندیشه‌ات آتش زده دل را
در من چه جگرها شده از فکرِ تو جِزجِز

از دستِ تو باید به کجا رفت و امان یافت؟
ای چشمِ تو غارتگر و پلکت متجاوز!

اینک متصرف شده‌ای هرچه ندارم
در دستِ تو افتاده وقار و شرف و عِز

دربرده‌ای از من به‌جز از عشق، تماماً
در من زده‌ای پا به خور و خواب و غرایز

طالب‌تر از آنی که توان فکرِ جنون کرد
در شرعِ تو محکوم به مرگ است مبارز

در مِلکِ تصرف‌شده جز آه، حرام است
ای کاش که فریاد زدن داشت مجوز!

دیگر چه کنم جز که به تسلیم کنم خو
کاری نتوان جز که نمایم به خودم کِز

۱۴ جنوری ۲۰۲۲

bottom of page