
با دل و بیمروتیم همه
خوبرو، زشت عادتیم همه
جنگ/جویان قسمتیم همه
آتشاندازِ ثروتیم همه
ظاهراً دوستان دیرینه
بین ما حرفِ آب و آیینه
پشت لبخندها ولی کینه
صورتک روی صورتیم همه
رهزنِ با قبای درویشیم
زهرآیین و خصم هر کیشیم
خویش/تن را چه داده جز نیشیم؟
خالخالی و خوشخطیم همه
هرکه را پیش آید آزردن
مال همسایه را چهسان بردن
گردن یار هست و خونخوردن
تشنهکامان دولتیم همه
مهربانْ غرقِ مهر با نانیم؟!
نیمهیی گُرگ و نیمه انسانیم
ماندهایم اصلِ این و یا آنیم
مسخ در یک حکایتیم همه
هر قدر خانه راست، کجخشتیم
بیخِ زیبایی جهان زشتیم
حاصل آورده آنچه را کشتیم:
دستِ طوفان غربتیم همه
دزد از باغْ میوه را چیند
باغبان ساکت است و میبیند
تازیات در شکار میریند؟!
گرم لاف شهامتیم همه!
گرچه شب آخرش سرافگندهست
گرچه خورشیدِ صبح تابندهست
گفتهاند: عشق تا ابد زندهست
مردهٔ شأن و شوکتیم چرا؟
بهر خود نیز آفتیم چرا؟
#تمیم_حمید

