top of page

گرچه دَورِ خانه‌ام صدها نگهبان داشتم
باز با غم، رفت‌ و آمدهای پنهان داشتم

گرچه تنها حربه‌ام اشک است حالا، یک زمان
در نگاهم جنگجوهای فراوان داشتم

از همان روزی که آدم، سیب را از من گرفت
پا به پایش در دلِ تاریخ، جریان داشتم

عشق با من بود، لیلاوار یا سودابه‌وار
خوب و بد، اما به احساسِ خود ایمان داشتم

داستانم هفت‌خوانِ رستمِ دستان نشد
من ولی اندازه‌یِ سهمِ خودم، «خوان» داشتم

باز هم دل‌خوش به این بودم که بادی می‌وزد
قدرِ موهایم اگر روزِ پریشان داشتم...

خوب شد ای شانه‌یِ مردانه از راه آمدی
چند وقتی بود خیلی حسِ باران داشتم

تکتم حسینی


| تکتم حسینی |

ای‌که شب در مردمک‌های تو یلدایی‌تر است
خنده‌هایت راز و لب‌هایت معمایی‌تر است

با نگاهت شمس تبریزی‌ترین داغ دلم
چشم‌هایم بلخ و لب‌هایم بخارایی‌تر است

در تب آغوش تو بالا و پایین می‌پرم
رقص ماهی بر تن ساحل تماشایی‌تر است

باز هم پیراهنت را حسن یوسف می‌زنی؟
خواهش دستان من امشب زلیخایی‌تر است

اهل کوهستانم و سرشانه‌هایم صخره‌اند
خوب می‌دانم غزل‌های تو نیمایی‌تر است

bottom of page