top of page

جلیل آزرم
چشم سیاهت در فضای استکان پیچید
چشم سیاهت شعر شد، گرد زبان پیچید
درد شدید عشق‌های رو به نابودی
از هر جهت آمد درون استخوان پیچید
من زیر جلدم راه رفتم با غمی سنگین
طوفان شد و دریا به گرد ماهیان پیچید
وقتی‌که می‌مردم به پای این درخت پیر
در گوش من فریادهای باغبان پیچید
وقتی‌که می‌مردم به پای این درخت پیر
در پیکرم رنگ کبود آسمان پیچید
فربه شدم وقتی‌که یک شب باتو خوابیدم
فربه شدم وقتی‌که در هم جسم‌مان پیچید
در خواب حتا می‌شود در خود بیامیزی
مثل صدا در کوه حتا می‌توان پیچید

bottom of page