top of page

حسن آدرمهر
من سالها مردم ولی نامد کَسی سویم
این حرفها را هم فقط پیش تو میگویم
خاموشم و دنیای من خالیست میبینی
کس نیست تا یک لحظه بنشیند به پهلویم
باید به دنبال زمینهای دگر باشیم
این دشتها را شهر میسازند، آهویم!
گفتم که باید بیشتر با من بمانی تو
گفتی که بو بردهست از این ماجرا شویم
دیوانهات بودم، جنونم بوی خون میداد
عکس ترا با کارد کندم روی بازویم
bottom of page

