top of page

| حمید مبشر |

پر از وحشت، پر از تردید، با یک رنجِ بی‌ پایان
کجا می‌گردی ای در کوچه‌هایِ تلخ، سرگردان؟

زمانه از تو رو می‌گیرد و تو باز می‌خندی
به دنبالِ نگاهی می‌دوی افتاده و خیزان

تو عریان می‌روی در دشت‌هایِ خلوتِ زابل
کلاهت مانده در تفتان، نگاهت مانده در کرمان

همین دی‌شب نشستم طالعت را بارها دیدم
که پشتِ ابر پنهان مانده در شب‌هایِ کوهستان

شبیه قصه‌یِ تلخی میانِ مردمانِ شهر
به دستِ بادها گم می‌شوی در مرزِ پاکستان

درونِ سینه‌یِ تو اضطراب است این‌که می‌رقصد
به قابِ چشم‌هایت می‌دود تصویری از یک نان

کنارِ مرز، مردی در درونِ خویش می‌میرد
و مدفون می‌شود در ناله‌هایِ کودکِ گریان...

bottom of page