top of page

من،
در کُندی صبح‌های بی‌کلام،
می‌لولم لابه‌لای بایدها و نبایدها—
و زندگی را لقمه‌لقمه می‌جوم
با جنونی شیرین

خوابم میان شعله و خاکستر
تکان می‌خورد—
فکرهایم
لای ملافه‌ها پنهان می‌شوند،
صدای رادیو نصفه‌نیمه
از اتاقی به اتاقی می‌لغزد،
و پنجره‌ها سال‌هاست چیزی را نشان نمی‌دهند
جز آمدن غبار.

همه‌چیز با تن خودش سخن می‌گوید—
کاشی ترک‌خورده،
قاب عکس کج،
گیاه تشنه‌ای
که با لجبازی هنوز سبز است.

من بی‌صدا عوض می‌شوم—
با مرور همین تکرار
در تاریکی
دست به دیوار می‌کشم،
برای این‌که گم نشوم

باری !
بیداری فقط چشم باز داشتن نیست—
بلکه ! دیدن نبودن است،
فهمیدن سکوت،
و کنار آمدن با سؤالی
که جوابی ندارد.

#حمیده_میرزاد

bottom of page