top of page

داستانه روشنا
دل‌تنگم از سیاهی دوران عزیز من
تنها غم تو نیست، غم نان عزیز من
هرگز میان لاله و گل جستجو مکن
خارم ولی به کنج بیابان عزیز من
این‌جا شبیه سنگ‌صبورم ولی چه سود
پژمرده و شکسته و بی‌جان عزیز من
دنیا میان ما خط قرمز کشیده است
تو یک فرشته‌ای و من انسان عزیز من
بر انحنای کوچک‌ این زنده‌گی بخند
با غم مباش دست و گریبان عزیز من
حالا که ما فراتر از این مرز می‌رویم
شهر غریب و حال پریشان عزیز من
مرگم میان جنگل وحشی روزگار
در نوبهار یا به زمستان عزیز من

bottom of page