top of page

| راجی رجا |

چمدان بسته‌ای و فکرِ سفر در سرِ توست
اضطرابِ من و لرزیدنِ انگشترِ توست

قهوه‌ات یخ شده، اما لبت از خاطره داغ
عطرِ جامانده‌یِ تو، نایبِ این بسترِ توست

خوش به حالِ خط و خال‌ات که در این باغِ جمال
تا ابد خیره به سیمایِ فسون‌پرورِ توست

همه را بدرقه کردم که تو برگردی، حیف...
مشکل از خویِ بد و وسوسه‌یِ مادرِ توست

به کجا می‌روی پیدا کنی آرامشِ محض؟
هر کجا پا بگذاری، غمی از کشورِ توست

نگرانِ منِ بی‌حوصله و پیر نباش!
سایه‌ای که چمدان می‌کشد، از پیکرِ توست

برو اما به سلامت، سفرت خوش باشد
آخرین دلخوشی‌ام، گریه‌یِ پشتِ سرِ توست

bottom of page