
چه خجالتزده صبحی!
چه دروغین شفقی!
آسمان دامن خونین دارد
کس نداند که در آن آبیِ دور،
در پسِ پردهی ابر
بر سرِ نورفروشان چه بلا آمده است
کس به مهتاب تجاوز کرده،
یا که خورشید به انبوه شهیدان پیوست
چه غماندود فضایی!
چه مخنث فصلیست!
نه به منقار پرستو ز بهاران خبری
نه ز باران اثری
ابرها لکهی بدنامی این فصل فلاکتبارند
مَشکِ شان آب ندارد
که به لب خشکی این جنگل آتشزده پاسخ گویند
تکسواری ز دلِ دشت فرا میآید
باش تا پرسم از او
که به خورشید چه آسیب رسید؟
بامداد از چه نیامد؟
صبحات ای مرد بخیر!
از کجا میآیی؟
خبر از روز نداری؟
هه؟
روز را پرسیدی؟
چقدر بیخبری!
سالها شد که درین شهر شب است
تو کجا خواب بُدی؟
حملهٔ راهزنان یادت نیست؟
*که به همدستی چند تا نامرد
هر کجا روزنهیی را دیدند
که از آن نور تصور میرفت
همه را بر بستند
و به هر خانه که قندیل فروزانی بود
همه را بشکستند
و از آن روز به بعد
شهر در ظلمتِ جاوید نشست
بال خورشید شکست
و دگر روز نیامد
خیلِ خفاش
همان لحظه که بر شهر هجوم آوردند
جغدها را سرِ منبر بردند
حکمِ اعدام قناریها را
همه فتوا دادند
و به شب
نامه نوشتند
که جاوید بمان
ـ ما هوادار تو ایم ـ
و از آن لحظه به بعد
هر کجا جرقهٔ نوری به نظر میآمد
شبپرستان به لگد کوبیدند
از شفافیت باران بد شان میآمد
زهر در آب زدند
و چه معصومانه
ماهیان در هرم حوضچهها پوسیدند
گر ازین دشت سفر میکردی
به چپ و راست نپیچی!
که وقیحانه سرت میتازند
هر قدم دزدان اند
روبرو گر بروی
کوره راهیست،
که تا خانهٔ خورشید ترا خواهد برد
سر راهت ز گذرگاه شقایق گذری کن
عرض تعظیم مرا خدمت شمشاد ببر!
به پتونی برسان پیغامم!
بید مجنون شده را از من گوی
که ازین وادی خاکستر و خون
تا شما دور شدید
هیچکس نام بهاران نبرَد
باد از کورهٔ باروت فرا میخیزد
بر لبش آتش و دود است
راستی باش!
که پیغام بزرگی دارم:
ـ تا هنوز از دلِ خاک
ریشهٔ گلُبتهها گم نشده
باغ وقتی که در آتش میسوخت
نو نهالی چه دلاور میخواند
سوختن مرحلهٔ دیگری از رویش ماست
باید از سر رویید...
رازق فانی

