
راشد رامز
رفته بودی زخمها را در غزل پنهان کنی
ارزشش را داشت؟ باید از خودت پرسان کنی!
ارزشش را داشت آیا دم به دم ابری شوی
تا برای خوابهای دیگران باران کنی؟
میتوانی عشق را در دیگری پیدا کنی؟
میتوانی دیگری را با خودت همسان کنی؟
وسعتات در یک وجب دیوانهگی گم میشود
هر قدر تمثیل یک دریای بیپایان کنی!
پشت هر پیراهنی یک ضعف پنهان گشته است
حق نداری هر کسی را، هر کجا عریان کنی
گپ بزن یک بار با آیینه تا از این طریق
احتمالن مشکلاتت را خودت آسان کنی
| راشد رامز |
پناه میبرم از فکرهایِ مردمِ شهر
به شامهایِ شرربارِ شعر و شورِ شراب
چه خوب، خندهکنان، دمبهدم خراب شدیم
خرابتر نشود حالِ این دو خوبِ خراب!
نپرس بر سرِ دیروزِ ما چه آمده است
به این سؤالِ مزخرف کسی نداده جواب
نخواب! بعدِ دو ساعت همین که صبح دمید
دوباره بر سرِ گلهایِ پشتِ شیشه بتاب
روایتیست که از ماهیان رسیده به من:
همیشه تشنهتر است آن که میتپد در آب!
| راشد رامز |
چه کنم تا به دلت مهرِ یقین بگذارم؟
ماه را کندهام از جا، به زمین بگذارم؟
یا که ناگفتهترین شعرِ جهان را امشب
پیشِ چشمانِ تو ای خوبترین بگذارم؟
یا که از دامنِ شب یک دو نگین بردارم
تا در انگشترِ نازِ تو نگین بگذارم
جانم! از سجدهی بیهوده جبین کندم تا
صرف بر سینهی گرمِ تو جبین بگذارم
عشق پیوندِ قشنگیست؛ نباید با این
بینِ پیوندِ دو ابرویِ تو چین بگذارم
آمدم، گرچه دلت تنگتر از خانهی توست
ماه را کندهام از جا، به زمین بگذارم؟

