
آهی و در آسمان نمیگنجی
جانی و در این جهان نمیگنجی
شعری که نمینویسمت هرگز
زیرا که تو در زبان نمیگنجی
ای شک عجیب چند صد ساله
در باور این و آن نمیگنجی
دردا، همه سینهام، درآ در من
در سینهی دیگران نمیگنجی
معصومیت محالی و حتی
بر صورت کودکان نمیگنجی
چون شعر همیشه در سرم هستی
هرچند که در مکان نمیگنجی
رامین عرب نژاد
| رامین عربنژاد |
رودم، ولی چون جویها باریک
ماهم، ولی آن نیمهیِ تاریک
خورشیدم اما سخت دلمرده
آتشفشانی سرد و افسرده
من چشمهایِ جوشکارانم
من پایِ حمالم، ترکخورده!
چون شعلههایی رو به خاموشی
یا قهرمانی در فراموشی
چون آسمانِ آخرِ پاییز
بغضم، ولی از خویشتن سرریز!
انبوهِ اندوهِ جهان در من
رنجِ بزرگِ آسمان در من
میچرخم و همواره میچرخند
این کودکان با بویِ نان در من
من رنجِ پشتِ لقمهای نانم
سگدو زدن تا حدِّ امکانم
من دیدهام که گشنگی امروز
آسیمهسر رد شد از ایمانم
چون جنگ در «غزنی»، درخشانم
چون فقر در «دهلی»، نمایانم
آمیزهای از سختی و پوچی
من جوزِ جنگی رویِ سندانم
__________
غزل تازه
من چیستم شبها پس از تو؟ 《چشم بیداری》
بر قاب عکس کهنهای بر روی دیواری
تنهاییام را میکشم باخود، تمام عمر
چونان که تو زیباییات را با خودت داری
یک شاخه در گلدان فرو بردی و میخندی
در عکس گویی در دل من قند میکاری
اکنون که احساست به من را دور میریزی
امّیدوارم خاطراتم را نگهداری
عطر خودت را بردهای در بادها باخود
راز مرا در باد افشا کردهای، آری!

