top of page

رشاد ساوه
خنده بر لب داشت، اما خنده‌هایش درد داشت
سمت شادی گام می‌زد، جای پایش درد داشت
پیش چشمش صد رقم نعمت فراهم کرده بود
لب فرو بسته گمانم اشتهایش درد داشت
گفت قلبم درد دارد، یک دروغ محض بود
از نگاهش یافتم که چند جایش درد داشت
در کنار راهرو، در بین صدها مرد و زن
چشم‌هایش سرخ، احوال و هوایش درد داشت
رو به سوی قبله شب تحت فشار ذهن خویش
مسجد و محراب و کنج انزوایش درد داشت
خواست از دردش گریزد یک غزل آغاز کرد
شانس بد که این غزل تا انتهایش درد داشت

bottom of page