top of page

زبیر رضوان
در خطر چیزی نشد، کردم سفر چیزی نشد
دیدنت داروست، از صد داکتر چیزی نشد
خواستم وزن غم خود را بسنجم، هرقدر
در ترازو سنگ ماندم سربهسر چیزی نشد
فکر میکردم که دنیا حرف من را بشنود
شعر گفتم، شعر گفتم، بیپدر چیزی نشد
جنگ کردم، فتح کردم، حمله کردم، باختم
آخرش یک گور کوچک بیشتر چیزی نشد
طرح پایان جهان در شاهرگهای من است
نقشه دارم پیش خود این دم اگر چیزی نشد
بگذریم:
نوبت ناباوران کی میرسد؟ چون از رخِ ـ
پیروان خالص عصر حجر چیزی نشد
bottom of page

