top of page

شب،
تنها نیست
همیشه ذره‌ یی از تو را با خود دارد
در سو سوی کم‌رنگ مهتاب
در آمد و رفت آنی ستاره‌ها
در سیاهی بی‌انتهای دامن بلندش
لای کتاب‌هایی که می‌خوانم
لای اضطراب گیج داستان‌هایی

که هرگز
شبیه داستان ما نیستند
و شعرهای عاشقانه‌ یی که دیگر
به ما ربط ندارند…

شب،
هرگز نتوانست تو را از خودش برون کند
تو مثل ذره‌ٔ سمج خورشید
مثل لکه‌ٔ ننگی بر دامن فراموشی
در او جا کرده‌ای…
در
او
باقی مانده‌ای

زینت نور





گم می‌کند بهارِ مرا این هوای سرد
این چشم‌های منجمدت با فضای سرد

این شهر قطبی که ترا کرده است برف
این نامه‌های بی‌نفسِ خود نمای سرد

تاکی نگاهِ گرم ترا باد می‌برد
آن‌سوی انجماد به یک انتهای سرد

درپیچ پیچ خاکی خود گرد می‌شوی
تنها و بی ترانه در آن لابلای سرد

یکروز می‌رسد که خدا مهربان شود
یکروز می رسی تو از آن ناکجای سرد

یکروزِ خنده رو که دلم گرم می‌شود
تو قهر می‌نمایی از آن گوشه‌های سرد

توقهرمی نمایی ز مردِ درونِ خود
آن سنتییِ بی سخنِ بی‌خدای سرد

bottom of page