top of page

سخی ظفری

گندم زردشده در دم داسم چه کنم
اگر از سایۀ مرگم نهراسم، چه کنم؟

دلخوشی‌های سفرکردۀ من برگردید
روزگاری است که ویران از اساسم چه کنم

کاش سنگینی غم‌های مرا می‌دیدید
شانه‌ام خسته و من دست خلاصم، چه کنم؟

ای که یک‌مرتبه از ریشه مرا کنده‌ای آه
چهره‌ات را بشناسم، نشناسم؟ چه کنم؟

تو که جمع است دلت از همه‌چیز اما من
با پراکندگی هوش و حواسم چه کنم؟

من که تنها نفسم می‌رود و می‌آید
سال‌ها شد جسدی بین لباسم، چه کنم...؟!

bottom of page