
سید حسین غوری در سال شش صدو هفتادویک الی هفتصدو هجده میزیسته است اسمش حسین پدرش مشهور به فخرالدین ملقب به ابولحسین سید حسین غوری،صاحب کتب و آثار متعدی در نظم و نثر میباشد از جمله آثار منظوم وی :
کنز الرموز،زادالمسافرین و طرب المجالس میباشند.تصنیفت منثور وی قرار ذیل اند: نفخت الارواح،طراط المستقیم و روح الارواح میباشند.اثر دیگرش سی نامه را در جوانی ومتباقی را در سن پیری نوشته است،وی پانزده سوال در معرفت و خدا شناسی را از شیخ محمود شبستری که از روحانیون زمانش بوده پرسیده که شیخ آنها را در یکهزاروبیست دلیل جواب نوشت که این کتاب مشهور است به ( گلشن راز )که این اثر به نظم ونثر آلمانی ترجمه شده است . این نمونه شعر سید حسین غوری است:
این طرفه حکایت است بنگر
روزی ز قضا مگر سکندر
میرفت همه سپاه با او
وان حشمت و ملک و جاه با او
ناگه بخرابه گذر کرد
پیری ز خرابه سر بدر کرد
پیری نه که آفتاب پر نور
در چشم سکندر آمد از دور
پرسید که این چه شاید آخر
این کیست که مینماید آخر
در گوشه این مغاک دل گیر
بیهوده نباشد این چنین پیر
آمد بر آن مغاک پر نور
پیر از سر وقت خود نشد دور
چون باز نکرد بسوی او چشم
ناگه که سکندرش به صد خشم
گفت ای شده غول این گذرگاه
غافل چه نشسته ای در این راه
بهر چه نکردی احترامم
آخر نه سکندر است نامم
دانی که منم به تخت فیروز
پست همه روی عالم امروز
دریا دل و آفتاب رایم
فرق فلک است زیر پایم
پیر از سر وقت بانک بر زد
گفت این همه نیم جو نیرزد
نه بهشت و نه روی عالم تو
یکدانه ز کشت آدمی تو
دوران فلک که بی شمار است
هر ساعتش از تو صد هزار است
نه غول و نه غافلم درین کوی
هشیار تر از توام بصد روی
از روز پسین چو آگهم من
چون منتظران درین رهم من
غافل توئی کز برای بیشی
مغرور دو روزه عمر خویشی
چون آخر کار ها جدائی است
با خلق مرا چه آشنائی است
دوبنده من که حرص و آز اند
بر تو همه روز سرفرازند
با من چه برابری کنی تو
چون بنده بنده من تو
گریان شد ازین سخن سکندر
بفکند کلاه شاهی از سر
از خجلت خود نفیر می زد
سر بر کف پای پیر می زد
پیر از سر حال رهنمودش
کاندر همه وقت یار بودش

