top of page

| سید نادر احمدی |
ایستاده پسِ این پنجره، تنها، کودک
برفها از سر و کولش شده بالا، کودک
زیرِ یک نیمتنه مثلِ مترسک، اما...
زنده از واهمهیِ این شبِ یلدا، کودک
اینطرف گرم، ولی پنجرهها یخزدهاند
عینِ این پنجره خشکیده است آیا کودک؟
عکس میگیرد هی بچهیِ بازیگوشی
تا که بگذارد آن را به تماشا، کودک
صبح در کوچهیِ دیماه عجب غلغلهایست!
دورِ این آدمبرفیِ سراپا کودک
ای زمین! داد بزن، داد بزن، داد اینبار
باز هم سوخته در کورهیِ سرما، کودک
bottom of page

