top of page

سید سکندر حسینی بامداد
شاخه شاخه دور افتادیم دور از ریشهها
کوه غم بر دوش فرهاد و هجوم تیشهها
سنگ میبارد مدام از چارچوب پنجره
بازهم بغضم شکسته در گلوی شیشهها
بلخ در جانش نمانده شور مولانا و شمس
بارها خون گریه کرد از غربت اندیشهها
کابل از آغوش و عشق و بوسه خالی گشتهاست
دسته دسته میروند از شهر عاشق پیشهها
نیست در جنگل برای شیر جایی بعد از این
لشکر کفتار خوابیدهاست بین بیشهها
تاکهای مست پروان روی خاک افتادهاست
سوخته در آتش و خون ساقهها و ریشهها
bottom of page

