top of page

شریح شیون
در رگ رگم، در استخوانم سوزن افتاده
در زندگیام چشمهای یک زن افتاده
از زندگیام چشمهایش را نمیگیرد
چشم است یا دو گرگِ در جانِ من افتاده؟
دو چشم نی، دو گرگ نی، دو شعلهی آتش
دو شعلهی آتش که در یک خرمن افتاده
دو شعله نی، چشمانِ تو سرمای پاییز و
من برگی پیش از موسمِ افتیدن افتاده
چشمانِ تو شهر مرا ناامن خواهد کرد
دو مشت خنجر در کف دو رهزن افتاده
تو با نگاهِ سرد میبینی مرا و من
حس میکنم قلبم میان «ترمن»* افتاده
آغوش بکشا و برای من بدخشان شو
لطفاً، به این تنهای دور از میهن افتاده
*تَرمَن؛ تودهای برف
bottom of page

