
| شمیم فروتن |
در دهانت سخن گره بخورد، و تو لبریز آنچنان باشی
که سرانجام بشکند صبرت، و سرانجام بیزبان باشی
سر به بالینِ مرگ بگذاری، از سرِ جبر زندگی بکنی
زندگی در خودت مچاله شود، با لبِ خنده خونچکان باشی
اشکِ حسرت به فرشِ خاک نهی، تا خودت تکیهگاهِ خوب شوی
و به تنهاییات احاطه شوی، و به تنهایی بینشان باشی
نفست آه، خیلی دردآلود، نفست اضطرابِ مرموزی...
به خدایت که سر به سجده نهی، با شیاطین تو در میان باشی!
بیم از سرنوشتِ فردایت، بیم از انتظارِ بیپایان
بیم از اینکه زندگی بکنی، بیم یعنی که «زندهجان» باشی
************
درخت آبچکان، کوچه خیس باران بود
جمالِ دخترکی پُشت ابر پنهان بود
کلاغ پیر به شاخ برهنه مینالید
سگی گرسنه از اقبال بد پریشان بود
صدای تیشهی هیزمفروش میآمد
صدای کاج از اندوه بید لرزان بود
و مرگ در دل امواج بحر میپیچید
چه ناخدای جوانی که سهم طوفان بود
همیشه زوزهی گرگ و شغال میآمد
و نالههای زنی که همیشه عریان بود
صدای سکس و هر آنچه که آبرویش بود
هزار قصهی ناگفته در گلویش بود
که سرنوشت عجیبی به پیش رویش بود
و سرنوشت عجیبی که دست عصیان بود
به پشت پنجرهی کوچکی جهانش بود
و چشمهای درشتی که آسمانش بود
تمام قحطی یک عمر در زبانش بود
و مهرهای غمش دانههای مرجان بود
به دستهای کثیفی همیشه جان میداد
به سختجانی خود، مرگ را تکان میداد
که تیرهبختی او، بوی آسمان میداد
چقدر زجرِ که او را کشیده آسان بود؟

