top of page

| شهیر داریوش |

نی تمنا و نه آب و دانه بیرونت کند
شهر، مالی نیست تا از خانه بیرونت کند

اتفاقِ خوبِ هر رخ‌دادِ امروزی تویی
پس کجایِ این دهِ ویرانه بیرونت کند؟

اهلِ شهرت نیستی تا خواهشِ یک‌تا شدن
زیرِ ابرو با دو تا می‌خانه بیرونت کند

شعله‌ای، اما نمی‌گیری کسی را دامنی
تا معمایِ پَرِ پروانه بیرونت کند

آسمانی نیستی تا سلطنت بر عالمِ
اعتقادِ رایجِ مردانه بیرونت کند

نیست افسونِ تو را الزامِ هیچ آوازه‌یی
تا خیالِ طرحِ یک افسانه بیرونت کند

میزِ آرایش نداری تا غمِ افتادنِ
دومین دندانه‌یِ یک شانه بیرونت کند

در صدایت چیست می‌خواند؟ که ناممکن شده
ناله‌یِ خنیاگرِ دیوانه بیرونت کند

بر خیالاتِ چه استادی خدایی کرده‌ای؟
که توانسته چنین فرزانه بیرونت کند

یک نفر باید که در اجبارِ فقرِ قافیه
آخرِ این شعر، از «زولانه» بیرونت کند

bottom of page