top of page

من
دیگر آن دختر چشمبهراه نیستم...
نه دستی میخواهم که نجاتم دهد
نه شانهیی
برای ریختن اشکهایم
من
خودم را فهمیدهام
با زخم
با زمزمه
با آینههایی که سالها
سکوت مرا قاب کردند
مردی
دیگر در نگاهم نمیدرخشد
نه از خشم
بلکه از روشنی
روشن شدهام
که نجات باید از درون باشد
نه از بوسهی کسی که
نیمهراه میماند
اگر بیایند
مهماناند
و اگر نمانند
ردی بر پنجره
که باران خواهد شست
خانهام را از نو ساختهام
آجری از صبوری
سقفی از شعور
و پنجرههایی
رو به خودم
رو به نور
رو به زنی
که دیگر
به کسی تکیه نمیدهد
اگر روزی عاشق شوم
نه برای تکمیل شدن
که برای
تقسیم چای و شعر
تقسیم چشمانداز و خوابهای امن
من
زنیام
که زیباییام را
نه در چشم مردی
که در ایستادگی خودم
باور کردهام
...
صفیه میلاد
bottom of page

