top of page

ضيا گل سلطانیدر سال ۱۳۳۶ خورشيدی در هرات به دنيا آمد. از دانشکده آموزش و پرورش لسانس رياضی و فزيک دارد و پس از فراغت شغل آموزگاری داشته است . در سال ۱۳۶۳ به ايرای مهاجرت گزيد و در آنجا نيز به شغل آموزگاری ادامه داد. در آن هنگام نشريه ( رهروان سميه ) ايجاد کرد . اکنون يکی از اعضای نهضت اسلامی زنان افغان در شهر مشهد ايران است و سردبيری نشريه المومنات را بدوش دارد. از او يک مجموعه به نام شب و شهر به نشر رسيده است.

۱)

ديگر مگو روايت چشمان خسته را
تصويری از تبسم لب های بسته را
در انزوای غربتم آهسته تر بيا
تا بشنوی ترنم قلب شکسته را
احساس ميکنم که کسی بوسه ميزند
اين بازوان زخمی در خون نشسته را
آنگه که عشق آيينه دار خدا شود
با من بخوان رسالت مردان رسته را

۲)

جای دارد که به ياد تو زمينگير شوم
وندرين فصل جوانی ز غمت پير شوم
کفر و ايمان مرا حالت عرفاني ده
که ز مستي به در ميکده زنجير شوم
شرط انصاف نباشد که در اين حجم کبود
با تن يخ زده بازيچهء تقدير شوم
من و اين زاويه ء تنگ و حصار پاگير
عشق اگر لطف کند باز جهانگير شوم

۳)

به پاس صحبت شب های سرد باراني
چرا به خاطر من تا سحر نمی مانی ؟
دلم گرفته از اين غربتی که ميميرد
به چشم باور من روح پاک انسانی
در اين تراکم اضداد مرگبار بشر
مگر تو لطف کنی عشق را بشورانی
چه عشق عشق وفاداری و وفا جويي
بری ز دغدغه و گير و دار نفسانی

bottom of page