top of page

من میتوانم
سنگی را از دل رودخانه بردارم
و آن را به آفتاب بسپارم
تا گرم شود
میتوانم
درختی را در زمینی بیجان بکارم
و سالها چشم به باران بدوزم
تا برگ بگیرد
اما چگونه صدایی را که در گلو خفه شده
به آواز بدل کنم؟
چگونه چشمی را که از اشک خالی شده
به رویای تازه برسانم؟
دستم را بگیر
تا از این کوه لغزنده فرو نیفتم
دستت را روی قلبم بگذار
تا تپشهایش راه گم نکنند
بگذار
بادها هرچه میخواهند
خاکستر را بپراکنند
ما هنوز میتوانیم
از تکهتکهٔ همین خاک
خانهای دوباره بنا کنیم
عارف بسام
bottom of page

