top of page

عبدالجبار سروش
ز شعرهای روانت دلت گرفت چو من
به گوش سنگِ کر، ای جویبار، حیف سخن!
برای خود که نگفتم ترانههای لطیف
به گل ترانه سراید همیشه مرغ چمن
شكمگرسنه بُوَد خاک سرد مردمخوار
چو کودکی که ده انگشت میبرد به دهن
چرا نیاز همه بر چراغ معرفت است؟
هر آن که اهل خرد بود کرد ترک وطن
بهار نیست در اینجا فقط زمستان است
كجا گریزم از این اجتماع زاغ و زغن؟
چو آه سرد خودم از خودم گریزانم
شمال را نتوان بست دست و پا به رسن
اگر محبّت "شیرین" نبود... میگفتم
سلام گرم به مردن، ثنا به گور وکفن!
bottom of page

