
هنرکمترزشهر شعر دورم
ولی نازم که یک فرزند غورم
سفرروزی بجامم آشناکرد
بنالید م مناره ناله ها کرد
منارجام من دیوانه ام دی
نمود از روی عظمت پاره ام دی
چسان بوده ورا مردان دیروز
بیادخویش عجب نام دل افروز
نشستم در کنارش بکدی باز
کشیدم ناله با سوزاین ساز
زتاروبودم این فریاد کردم
جهان دار را دیروز یاد کردم
زدیده اشک من جاری روان شد
چه گویم که حالتم آندم چسان شد
یکی ها تف ز دیوارش سخن گفت
رحال وراز درد خویشتن گفت
بمن گفتا منار یاد گاری
برادرا ! از چه اینجا بیقراری
ز عصر غوریان من یاد گارم
فروغ دوره از روز گارم
بگفتم گریه ام از عظمت تست
کنون نه هیچ کس بر خدمت تست
بگفتا خدمت من را چی داری
فتادم در غریبی خاک ساری
قد نوچی نهال من خمیده
فلک نقش جفا بر من گشیده
زهر سوجانبم کنده وخوال است
شدم مجروح بمن گنجینه مال است
به بیرحمی کشیدند خشت پایم
تنم زان روشده مایل زجانم
برویم فیرهای بی مروت
شده از شری دوران وجهالت
چی میدانم که آن غوری کدام است
که وقتی قدانش در نام جا م است
شما ای غوریان پس با کجا ئید
زحال من چنین غافل چرا ئید
مگرنه انیکه غورباستان است
کزو درچرخ گردون یک نشان است
غیاث الدین نموده تا بنایم
کنون چشم امید سوی شما یم
کشیده مرد دیروز خیلی زحمت
ولی امروز محتاج مرمت
سراسر این مسیر رود هریرود
منم افتخارتان به یا د بود
تو فرزندم بیا این یک هنر کن
جهان را زا حالت زارم خبر کن
به مسعود عرض من را باز گوکن
به استاد بزرگوار گفتگو کن
به تر میم من یک اندک پول
دهند از بهرمن خیرات مبذول
اگر بشکست منار جام جانان
شودگم نام نامی نام غوریان
(رفیق) از حال من خوب جستجوکن
نیازم را به عالم گفتگو کن

