top of page

واژگانِ صخره‌کوب
عید ما تبعیدیان تب‌دار گردیده
هان اناالحق گفتن مان دار گردیده
می‌سراید سربداری در سحرگاهی:
چشم خواب‌آلود تان بیدار گردیده؟
هم‌رهانِ خسته‌ی مفلوک‌بی‌باور!
زاری تان مایه‌ی آزار گردیده
واژگانِ صخره‌کوبم جاودان بادا
سیل خشمم باورِ کهسار گردیده
بر درفش عزِت و آزادگی نقشی‌ست
در نگاهم مظهرِ ایثار گردیده
با تو‌ می‌خواند شباهنگی شباهنگام
ترسرودِ صبحگاهی تار گردیده
با سه‌تارِ روشنی‌آوای آزادی
زندگی آهنگ ناتکرار گردیده
می‌ستانم داد از بیداد بی‌پروا
کار ما شهکاری از پیکار گردیده
خسته از جنگیم و می‌جنگیم و می‌جنگیم
اختیار آشفته از اجبار گردیده
می‌نویسم با سرشکِ لاله‌گون هردم
ارزش انسان چه بی‌مقدار گردیده
می‌شناسد خشم خاموش مرا ای دوست
آنکه دلتنگِ دیار و یار گردیده
می‌کشد آواره آه آسمان بردوش:
بر سَرِ ما سقف غم آوار گردیده
نی‌لبک شد بر لبِ اندیشه‌ام ققنوس
عید ما تبعیدیان تب‌دار گردیده
هانوفر
۲۷/ ۳/ ۱۴۰۴خورشیدی
۷ جون ۲۰۲۵م

•°•°•°••°•°•°•°•°
هم‌آوایی در بن‌بست
در سرزمینی که پنجره‌ها دیوار شده‌اند
و پرسه می‌زنند جغدها،
و تار تنیده‌اند تارتنک‌ها بر سه‌تارِ گسسته‌تار
و سرانگشتان بریده شده،
می‌مویند در میان کتاب‌های لبالب از زخم
و می‌شنوم صدای آشنایی را از نزدیکی
و با دیدنش بر لبانم می‌لرزند واژگان،
و با گیسوان افشانش می‌پاید چهارسو را
و مرا می‌خواند با تبسمش، مژده!
و با فشردن انگشتانش بر میله‌ی تفنگ
نشان می‌دهد قلمی را
که هدیه گرفته بود از من
و خیره می‌شود بر واژه‌ی دانشگاه
و‌ با سرانگشت خونینش می‌نویسد بر دیوار:
زن، زندگی، آزادی
و تفنگ بر دوش هم‌آوایی می‌کنم با دانشجویانم.
هانوفر


موج دریای دری
زبانِ مادری را جان جانان ما دری گفتیم
دری را درّ دریایِ زبانِ مادری گفتیم
پرِ پرواز ما را داد گردون موج زیبایی
به گیسویت قسم زیباترین را ما پری گفتیم
شکستِ ناله شد ققنوس آه واپسین ای دوست
شرارِ خفته را بیداریِ خاکستری گفتیم
سرشکِ ناامیدی بر لبِ اندیشه زد لبخند
هرآنچه گفته‌ایم ای وای از بی‌باوری گفتیم
خجل شد خامه و فوّاره زد اندوه ناپیدا
نشاطِ ناله شد ناشاد و از بی‌دفتری گفتیم
درین عصری که هوش مصنوعی افسونگری دارد
به میدانِ نبو‌ّت هو زدیم از ساحری گفتیم
به رنگِ دیگری دارد سخن اعجاز هستی‌بخش
خرد مستانه شد نقّاد و از پیغمبری گفتیم
و شاگردِ خدا را دیدم و در گوشه‌ی باغی
به لحنِ بلبل و گل از گلابِ شاعری گفتیم
هریرودِ خیالِ ما به بی‌تابی تلاطم کرد
تساهل ساحلِ اندیشه شد تا از هری گفتیم
پرندِ هم‌گرایی پرورد نقش دل‌انگیزی
زبانِ فارسی را موج دریای دری گفتیم
استانبول ، آجارکنت
۷/ ۱۲/ ۱۴۰۴ خورشیدی
۲۶ فبروری ۲۰۲۶ م

تبرشدگی
نه صبح می‌شود و نه شکست شب پیداست
ز هر کرانه غم‌آوای جان به‌لب پیداست
و در میان دو وادی غریو مغرورم
پیام سرخ‌ترین سرو زنده در‌گورم
نگاه خیرهٔ مرگ است از شگفتی باز
دمی‌ که موج شرر می‌شود طنین‌انداز
و آفتاب برآشفته می‌زند لبخند:
سپهر باور روشن‌نوا بود در بند
بدون سبزه و شبنم سپیده سر نزند
هوای تازه درین ماسه‌زار پر نزند
تو خود تبر شدی و جنگل از کویری مرد
پرنده پر زد و پرواز در اسیری مرد
اراده مُرد و هراسان اسیر دیو و ددی
اسیر دلهره‌ی نانموده تا ابدی
بجنب و گم‌شدگی واگذار و پیدا شو
به هر کرانه نشین و نشان دریا شو
ببین چگونه تلاطم خروش موج شود
فرود قطره‌ی باران غریو اوج شود
به کوه تکیه‌زن و هم‌نوای باران شو
صدای خفته و خاموش مرغزاران شو
به کوه و دشت و دمن نامه‌ی تهمتن باز
ستوده‌همت سیمرغ گشت در پرواز
جگردریده و مقرون خاک سهراب است
نگاه پیر پسرکشته اشک سیلاب است
ازین گذشته‌ی خونین عبور باید کرد
و در مدار مدارا ظهور باید کرد
اسیر حلقه‌ی قدرت مباش و انسان باش
هرآنچه بوده به نسیان سپار و نیسان باش
به هر کرانه ببار و خلل‌پذیر مباش
قسم به عزت و آزادگی اسیر مباش

سماع تجلّی
وارسته‌ايم و هم‌نفسِ آن و اين خدا
آهنگ جاودانه‌ى عشقِ نوين خدا
وارسته‌ايم و مست فناييم و سرخوشيم
بيگانه با دعاييم و عاشق‌ترين خدا
پر مى‌كشم به أوج رهايى ز عرش و فرش
انشا كنم نشيده‌ى عشقِ برين خدا
در بزم عاشقانه گذارد صفاى دل
با مستى سماع تجلّى جبين خدا
در آزمون صبح ازل شد فرشته مات،
نوشيده ايم شطّ پر از آفرين خدا
در هر كجا كه مست شوم سجده مى‌كنم
مسجد بود به مشرب مستان زمين خدا
سرشار از تساهل عشق ا‌ست مشربم
در انحصار باور تنگ‌ است دين خدا
پروردگار مؤمن و كافر بود كريم
بی پرده شکوه می‌کنم از مسلمين خدا
با رحمت و عطوفت و عشق و صفا و مهر
دنيا شود تجسّم خلدِ برين خدا
ما در ميان ناس كشيم چلّه‌ى وصال
مطرود باد زاهد عزلت‌گزين خدا
عصیانگر بهشت برین یافت مرتبت
شیطان بود به باور قرآن لعین خدا
من کیستم؟ مخیّر مجبور در زمین
انشا کند اراده‌ی مغموم چنین خدا
آرى، بدون معجزه پيرِ خرد نوشت:
دست كليم گم شده در آستين خدا
از كوچه‌هاى شك‌زده بايد عبور كرد
اينك رسيده دل به مقامِ يقين خدا
چرخشت عارفانه بود چرخشی يقين
افشانده‌ام به جاى غزل انگبين خدا
سرشار از تجلّى عشقم تهى ز خويش،
مستانه مى‌كشم نفسِ واپسين خدا
دل‌داده‌ى مقام تعلق سرود دوش:
وارسته‌ايم و هم‌‌نفسِ آن و اين خدا
کابل
٣٠/ ١/ ١٤٠٠

bottom of page