top of page

ملّا شدیم، قایقِ ملّا به خون نشست
شاعر شدیم، شعر سراپا به خون نشست
رفتیم، پا به خَلوتِ یزدان گذاشتیم
مسجد به خون نشست، مُصلّا به خون نشست
قاری شدیم، روزِ غروب ستاره‌ها
آیات سبزِ سوره‌ی طاها به خون نشست
بلبل شدیم، باغ در اندوه، غرق شد
اجزای پرلطافت گل‌ها به خون نشست
رفتیم، تا به حضرت دریا سخن زنیم
چشمانِ موج، در دل دریا به خون نشست
این‌جا درختِ عاطفه در گل نشسته بود
افسوس! این حوالی زیبا به خون نشست
این‌جا هزار دهکده آمال و آرزو
چندین بهار، باغِ تمنا به خون نشست
این‌جا جبینِ آینه، اما در آسمان
چشم شِهاب و بالِ ثریا به خون نشست
تنها نه ما که غرق به خونیم و خسته‌گی
دنیا به این کلانی‌اش حتّی، به خون نشست
عبدالله حامد تاتار

bottom of page