top of page

فردین فرهمند

وابسته‌ام چنان به تو، که خاک با کویر
یا مثلِ قفل و میله و دیوار با اسیر

این روزها به شکلِ عجیبی کلافه‌ام
بسیار منزوی‌تر و بسیار گوشه‌گیر...

آدم چگونه از تو خودش را جدا کند؟
مویی‌ستم رهاشده در کاسه‌ی خمیر

ماییم و چند دل‌خوشیِ کودکانه‌ای
در غیر آن چه مانده از این آدم حقیر؟

پیر و جوان و شاه و گدا رنگِ عالم‌اند
قربان دست‌های تو، نقاشِ چرخِ پیر!

وقتی که قصدِ خودکشی‌ام را گذاشته
آیا دلش نسوخته آقای سردبیر؟
ـــ
در قید و بندِ شیخ و ملا و چلوستیم
ماییم و زندگیِ سگی و بخور و نمیر

bottom of page