top of page

فرهادفرهمند

نه چهره می‌دهد این زندگی دگر به خودش
نه دست می‌کشد از کارهای سر به‌خودش

چگونه کورگره‌ایم؟ باز شد...!
هر چند ـ
تو را گره زده این مردِ کورتر به خودش

شدید گریه تکان داد شانه‌هایش را
کسی که بعد تو انداخت یک نظر به خودش

زنی که می‌طلبد از میان باد کُمک
به قصدِ ضربه به من، خورده است ضربه خودش

من آدمک که نبودم! بگو زمستان را:
بهار! هر چه که آورده، پس ببر به خودش

کجایِ زندگی‌ات جایِ من بگو خالی‌ست
که داده است تو را وعده یک نفر به خودش...؟

bottom of page