top of page

قاسم رشیدی
پریشان می کند گیسوی تو هر صبح، بادی را
خدا از چشم من هرگز نگیرد اشک شادی را
نباید پا فراتر از گلیم خویش بگذارد
ولی این روستایی دوست دارد شهرزادی را
شب است ومی نشینم پشت کلکین غزل هایم
تماشا می کنم از دور زن های زیادی را
دهان من به غیر بوسه ات شیرین نخواهد شد
کشیدم سالها من طعم تلخ نامرادی را
اگرچه نیستی، من باتو شهر کهنه را گشتم
نگیری دست کم -دیوانه!- عشق انفرادی را

bottom of page