top of page

| قنبرعلی تابش |

وطنم! دوباره اینک تو و شانه‌هایِ پامیر
بتکان ستاره‌ها را که سحر شود فراگیر

بتکان ستاره‌ها را، که ستاره‌هایِ این شهر
همه یادگارِ زخم‌اند، همه یادگارِ زنجیر

من و یادِ روزگاری که شکوهِ بلخ و غزنین
شده بود عینِ مهتاب به درخششِ جهانگیر

منم و امیدِ روزی که تو را دوباره بینم
که شوی به سانِ طاووس به هزار رنگِ تصویر

گل و گندم و شقایق بدمد ز دشت‌هایت
ز بلندِ شانه‌هایت شود آفتاب تکثیر

وطنم! مباد روزی که کسی ز غنچه‌هایت
به فراقت اشک ریزد، ز غمت شود گلوگیر





| قنبرعلی تابش |

برف آب شد به قله، زمستان، بهار شد
قندیل‌ها که یخ زده بود، آبشار شد

پامیر، عقده‌هایِ دلش در گسستن است
آن عقده‌ها که باز شده، چشمه‌سار شد

«جامی» به دست، شهرِ هرات آمده به بلخ
هنگامه‌هایِ «میله‌یِ سرخِ مزار» شد

میلِ شمال کرده «شمامه» ز بامیان
صوری دمیده، «غلغله‌ها» در تخار شد

بتخانه‌هایِ تازه‌یِ فرخار، محشرند
قامت کشیده شعله، دلم لاله‌زار شد

تهمینه گل زده است به گیسو، بهار را
رستم به جست‌وجویِ سمنگان، سوار شد

بادام‌هایِ کوهیِ «نیلی» جوانه زد
کم‌کم شبیه چشمِ قشنگِ نگار شد

گل‌هایِ سرخِ پیرهنِ یار، جان گرفت
باغی پر از انار شد و قندهار شد

چون دختری ز شهرِ بدخشان رسید سبز
لبخند زد بهار و غزل، شاهکار شد

نوروز، جرعه‌ای است جهان را ز جامِ بلخ
جامی که «جم» گرفت و جهان، شهریار شد

زرتشت، شاد از این که خدا داده پاسخش
امروز، این تماس به او برقرار شد

آمد فرشته‌ای که اوستا به‌دست بود
بسیار شد فرشته... هزاران هزار شد

خورشید، راهِ خانه‌یِ زرتشت را گرفت
شب از ستاره، پنجره‌ها «بیرو‌بار» شد

نوروز، روزِ جشنِ حضورِ فرشته‌ها است
روزی که وحی آمد و بلخ، عهده‌دار شد

پندار کرد نیک و کردار نیز نیک
گفتار هم به سبکِ اوستا، عیار شد

خورشید را گرفت به دست و بلند برد
آن‌قدر تا که خطِ جهان، زرنگار شد

یک روز، یک فرشته لبِ برکه‌ای نشست
بالش برایِ ما سندِ اقتدار شد

رقصید جبریل که مولا شده علی
در خاک هم خلافتِ او اختیار شد

اشراق و کشف، شعر و شهود و مکاشفه
در دسترس، چو دانه‌یِ سرخِ انار شد

تا ساقه کاشت، غنچه‌یِ «ادهم» شکفت از آن
حاتم شد و شقیق و خداوندگار شد

این شعله، مولوی است، خداوندگارِ بلخ
اشراق تا رسید به او، انفجار شد

خورشید زد به ماه، خودش را تباه کرد
دیوانِ شمس، باعثِ این انتحار شد

نَی را گرفت بر لب و خود را چنان نواخت
ترسید جبرییل که: «انسان چه‌کار شد؟!»

سروی که کاشت، سبز به شکلِ شهید رست
سیبش ابوشکور و ابوزید، بار شد

بنیان‌گذارِ مکتبِ بلخ است در جهان
تاریخ را به سبکِ نو، آموزگار شد

در کوچه‌ها چقدر دقیقی و رابعه
وطواط، ابوالموّیدِ بلخی، قطار شد

این‌گونه بود بلخ که «ام‌البلاد» گشت
این‌گونه بود بلخ که نقشِ حجار شد

نوروز، فصلِ جوششِ شعر و شکوهِ خاک
از بلخ، چارسویِ جهان رهسپار شد

در غزنه رفت، شکلِ سنایی بهار داد
شهرِ هرات، خواجه‌یِ یار و دیار شد

شیراز رفت، حافظ و سعدی پدید گشت
تبریز رفت، شمس از او یادگار شد

در بحرِ هند، موجِ غزل آفرید ناب
بیدل به موج زد که برآمد، بحار شد

کاشان نشست بر لبِ جوی و ترانه خواند
سهراب شد، به سادگیِ خود دچار شد

این «هفت‌میوه» بود که از بلخ چیده‌ام
ابعادِ این بهار، کمک آشکار شد

جامم هزارساله شده، جرعه‌ای بریز
شاید اگر نه جم، بتوان «نوبهار» شد

یا نوبهار نه، به دلِ شمس خانه کرد
چرخی زد و به دامنِ او رستگار شد

گفتندمان: «بهار ز یک گل نمی‌شود»
اما ببین چگونه ز یک گل، بهار شد:

در دشت‌هایِ بلخ، فقط یک «شهید» بود
یک گل که بال‌بال زد و بی‌شمار شد

نوروز، این غزالِ همیشه گریزپا
تا در غزل دوید، چه آسان شکار شد

آسان بلند گشت ز جا «بیرقِ سخی»
شاید بهار در وطنم ماندگار شد!

bottom of page