top of page

|قهار عاصی

من آن موجِ گرانبارم که در دامن نمی‌گنجم
من آن توفنده خاشاکم که در گلخن نمی‌گنجم

سروپا رونق‌آرایِ دو عالم، نقشِ معنایم؛
بگیرید‌م، بگیرید‌م که من در من نمی‌گنجم!

من آتش‌بازیِ آوازهایِ عیدِ موعودم
مرا فارغ کنید از تن، که من در تن نمی‌گنجم

غبارِ هیچ گردِ ره نِی‌ام در چشمِ کس، لیکن؛
خیال‌آیینه‌ای دارم که در گلشن نمی‌گنجم

سرودِ برق‌ریزی‌هایِ فصلِ رویش و رنگم
شرارِ مشعلِ طورم که در خرمن نمی‌گنجم

مرا فریادگاهی در مسیرِ نَی‌ستان باید
من آن دردم که در پیچاکِ یک شیون نمی‌گنجم


bottom of page