top of page

| محمداسحاق دلگیر |

بسته مرغِ دلِ من زلفِ گره‌گیرِ کسی
حلقه‌یِ دامِ کسی، رشته‌یِ زنجیرِ کسی

می‌کشد بر ورقِ خاطرِ افسرده‌یِ من
عمرها شد که دلِ خون‌شده تصویرِ کسی

داده فریاد ز خوبانِ هوس‌پیشه که باز
خورده بر سینه‌یِ صدپاره‌یِ من تیرِ کسی

چاره جز دیدنِ آن نیست در این کهنه‌رباط
هرچه از روزِ اول رفته به‌تقدیرِ کسی

حالم از گردشِ ایام خراب است، دلا!
نه گناهِ من و تو هست، نه تقصیرِ کسی

دلِ بی‌خود شده را باز در این نیمه‌یِ شب
به خود آورد دمی ناله‌یِ شبگیرِ کسی

شعرم از دایره‌یِ عقل و قیاس است برون
غزلِ من نبود در خورِ تفسیرِ کسی

مصرعِ شوخ نوشتم، به‌لبِ یار قسم
گر ملالی نرسد بر دلِ «دلگیر» کسی

۲۵ حوت ۱۳۴۶

bottom of page