
محمد جعفر "عزیزی" فرزند عبدالعزیز "عزیزی" از ولسوالی لعل و سرجنگل ولایت غور در سال 1365 دیده به جهان گشود
با چشم فرو بسته ز کیهان خبر دهد
با صد فریب وحیله و بهتان خبر دهد
گر نیست او طبیب و نداند دوای درد
کی می توان ز دارو و درمـان خبر دهد
نا دیده مزرعه و کشت و کار و فصل
از حا لت گر فتهُ دهقان خبر دهد
گاهی زگوشه ای چو سخن چین بد سرشت
از بودنش چو دلقک سلطان خبر دهد
با ظاهری ملوس ولی باطنی پلید
با گفتن دروغ چو شیطان خبر دهد
آخر شود حقیر و فرومایه و ضعیـف
با حالتی فسرده ز ارمان خبر دهد
با چشم نصیحت قلم از لطف به من گفت
هر یک قدم صبر ز رضوان خبر دهد
از نظم (عزیزی) که چکد آب معطر
در جایگه خویش ز ریحان خبر دهد
لبانت شهد انگور و تنت شبهای مهتابی
دو کبکِ مست روی سینهات در حال بیتابی
دو کبکِ مست آزاد و رها در باد در باران
رها از هرچه زشتی، هرچه غم، زیباییِ نابی…
شبیه آسمان، رنگین کمان، گلهای صحرایی
بنفش و صورتی، سبز و طلایی، قرمز و آبی…
خزان، وقتیکه گلها دسته دسته، دسته میمیرند
زمستان میرسد اما تو سرسبزی و شادابی
هزاران چشم، شبها از ته دل آرزو دارند
برای لحظهای شاید تو را بینند در خوابی

