top of page

| محمد شریف سعیدی |

پریده از قفسِ تنگ، خودِ چکاوکِ من
که با تو جفت شود، ای پرنده‌یِ تکِ من

پریده تا که به باغِ تو بشکند آواز
خوشا به حالِ چکاوک، خوشا و بی‌شکِ من

مرا به وسعتِ دنیایِ عاقلانه مخوان
که اوجِ باز ندارد، دو بالِ لک‌لکِ من

تو موج‌خیز و عمیقی؛ شنا چگونه کنند
به عمقِ فکرِ تو، مرغابیانِ کوچکِ من؟

دهانِ تلخِ مرا با شراب شیرین کن
که جز شراب و عسل، نیست ارثِ «بابکِ» من

تو شیرِ عشق و شکرهایِ دانش آوردی
که در پیِ تو دوان شد، دلِ چو کودکِ من

تو را رها نکنم از بغل، اگر برسند
به دورِ گردنِ تو، دست‌هایِ کوچکِ من...

۳ میزان ۱۳۸۷ ـ مزارشریف

bottom of page