top of page

محمد یونس «حقیری»

مرحوم ملا محمد یونس فرزند خلیل، ولدیت جلیل، متولد سال ۱۲۸۳ هـ ش در قریه دهن تنگی لالا حسین و متوفی در ۱۵ حوت سال ۱۳۵۳ هـ ش در قریه کورابک ناحیه بغرستان جواجه مربوط ولسوالی تولک ولایت غور بودند.

ایشان اشعار سلیس و روان می‌سرودند و بیشتر سروده‌هایشان جنبه انتقادی، انتباهی و تصوفی داشت. همچنان اشعاری در توصیف محمد ظاهرشاه، پادشاه اسبق افغانستان، سروده‌اند.

وی یکی از دانشمندان و نویسندگان زمان خود به شمار می‌رفت. با آنکه فرزند یک خانواده فقیر بود، دارای هوش و حواس فوق‌العاده و حافظه‌ای نیرومند بود. در دوران جوانی به فراگیری علوم دینی پرداخت و این علوم را نزد علمای وقت آموخت. در زبان عربی نیز مهارت داشت و شعر نیز می‌سرود.

به گفته خودش، نابسامانی‌های روزگار او را وادار ساخت تا شعر بسراید. از موصوف نوشته‌های باارزشی برجا مانده بود که اشعارشان را با خط خودشان نوشته بودند؛ اما به سبب بی‌سوادی مردم منطقه، بسیاری از آن نوشته‌ها فرسوده شده و از میان رفته است.

مجموعه شعری ایشان تحت نام «دیوان حقیـری» به چاپ رسیده است. در اینجا نمونه‌ای از کلام موصوف آورده می‌شود:

مناجات به درگاه قاضی‌الحاجات

بیا ای دل بگو حمد خدا را
ثنایی هم درود مصطفی را

بگویی حمد آن خلاق بی‌چون
تمامی چهار یار با صفا را

بگویی حمدی به دربار الهی
تمامی جمله اصحاب صفا را

بگو اغفر به دربار خداوند
خداوندا بیامرزی تو ما را

الهی گر بخوانی یا برانی
به دربار تو آوردم پناه را

الهی عاجز حیران و زارم
بکن رحم حزین بینوا را

«حقیری» روز و شب دست به دعا است
خداوندا قبول کن این دعا را

توحید

بنام کردگار فرد اکبر
قدیم قادر حی توانگر

خداوندی که هست او پاک و بی‌چون
چو پیدا کرد سما و عرض و اختر

زمین و آسمان و عرش و کرسی
ستاره و مه و خورشید و انور

سماء را بی‌ستون برپا نهاده
چو گردان کرده مثل چرخ خاور

برای رزق حیوانات و انسان
به هر قسم بروید میوه تر

که دنیا نیست جای شادمانی
غم و شادی نباشد هیچ برابر

«حقیری» تو به حق چهار یاران
ابوبکر و عمر و عثمان و حیدر

غزل

عزیزان غم عشق دوای ندارد
چو بیگانه عشق آشنای ندارد

رسد درد هجران در جان عاشق
چو پیکان عشقت صدای ندارد

رسد تیر عشقت در جان عاشق
چو پرخون گردد دوای ندارد

همان تیر معشوق در دل کند کار
چو پیکان عشقت خطای ندارد

که جمله طبیبان به هر درد دوا هست
جز از وصل جانان دوای ندارد

بیا ای خردمند ببین این دلم را
ز غم گشته تاریک رنای ندارد

به دنیای فانی اگر عشق ورزی
که دنیا فانی است وفای ندارد

به عالم کسی نیست بی عشق هجران
مگر بلبل عشق نوای ندارد

همه کس در عالم دارد جای و منزل
دل عاشقش بین که جای ندارد

که هر کس به دنیا جهان را کند طی
مگر راه عشق انتهای ندارد

«حقیری» بماندی به دنیا تنها
به تو هیچ معشوق رضای ندارد

اشعار در وصف محمد ظاهرشاه

ای عالمان گویید دعا این شاه افغان زنده باد
گویید دعا در صبح و شام این شاه افغان زنده باد

گویید دعا در حق شاه باشد خدا پشت و پناه
الله باشد رهنما این شاه افغان زنده باد

گویید دعا ای عارفان در حق شاه در هر زمان
از حق بخواهید هم امان این شاه افغان زنده باد

گویید دعا ای عابدان در حق شاه ای زاهدان
تا حق کند هم کامران این شاه افغان زنده باد

گویید دعا پیر و جوان در حق شاه این زمان
در آشکارا و نهان این شاه افغان زنده باد

گویید دعا خرد و کلان در حق شاه کامران
تا حق دهد ما را امان این شاه افغان زنده باد

باشد همیشه کامران در حق خلاق جهان
این بخت و تخت پیروز باد این شاه افغان زنده باد

گفته «حقیری» این بیان در مدح شاه کامران
توصیف این شاه جهان این شاه افغان زنده باد

قصیده در مدح شاه

الله بما تو هستی قادر
دادی تو بما چو شاه ظاهر

از فضل بما تو دادی شاهی
در کل شاهان به نیک‌خواهی

از فضل بما تو کردی رحمت
داده‌ای تو شاه با عدالت

کس یاد نمی‌دهد در ایام
در مثل او شاه نیکوفرجام

کس نیست بهتر به عدل و انصاف
اندر دو جهان ز قاف تا قاف

در عقل و کمالت آفرین باد
توصیف جمالت صد چنین باد

در عقل جهان را کردی آباد
شد کل جهان با دل شاد

در کل جهان شدی شهنشاه
دولت همه بر تو شده دلخواه

شاهی نه به سیم و زر گرفتی
در عقل و کمال و فر گرفتی

در همه جهان در وقت و ایام
نبود کسی چون تو هم نیکونام

حق داده ترا چه خوی و خصلت
تا کرده ترا نیکو سعادت

گفته است «حقیری» وصف آن شاه
داعی به تو هست گاه و بیگاه

پندنامه

به دنیا دل مبند ای مرد عاقل
که هست فکر جهان بسیار باطل

جهان بسیار هر کس را فریبد
بسا این مردمان هستند قاتل

نماید خویش را در چشم زیبا
از این زیبایی دنیا چه حاصل

به چشم بی‌خرد خود را نماید
کند آن بی‌خرد خود را چو سائل

تمام مردمان در فکر دنیاست
از این دنیای بی‌حاصل چه حاصل

به دنیا روز و شب هستم گرفتار
همه در کار دنیا هست شامل

به دنیا هر کسی سرگشته باشد
به گفتگوی دنیا هست قایل

تمام شیخ و شاب روی دنیا
به کار نیک و بد هستند فاعل

تمام پیر و برنا و خردمند
همی‌گردند به هر سو مثل سائل

همه در فکر دنیا خوار و زارند
پی دنیا همی‌گردند چو سائل

«حقیری» تو ز دست نفس دنیا
بگیری دامن پیران کامل

رباعی

دین و دنیا به هم نیاید راست
عارفانند زین هر دو با یکسو

در دو قبله نماز نتوان کرد
یا ز این سو باش و یا آن سو

bottom of page