
تو شعر فارسی منی…
در تو
غزلهای تلخِ شهریار
گریه میکنند،
و سکوتِ سهراب
آرام نفس میکشد.
بوی حافظ را میدهی؛
رندانه،
مستانه،
بیقرار…
و گاهی شاملو
در تو شعله میکشد؛
اعتراض
و آزادی.
و فروغ…
همزادِ درد
و تنهاییات است.
مولانا در تو
در سماع و مثنوی میچرخد،
و سعدی
در گلستانِ تو
از عشق و انسانیت میگوید.
تو شعر فارسی منی؛
نه فقط واژه،
نه فقط صدا…
تو زخمی هستی
که زیبا سروده میشوی،
و دلی
که حتی در سکوت هم
شعر میشود.
•°•°•°°°•°•°•°
پاییز همیشه از باران و نم شروع نمیشود.
یا حتی از خشخش برگهای زرد و نارنجی.
گاهی آدمی از زندگیات میافتد،
مانند برگی از درخت.
هر از گاهی، پاییز در آدم اتفاق میافتد؛
وقتی درونت دیگر
مثل گذشته سبز نمیشود.
شاید پاییز شبیه زنی باشد
از جنسِ صبر و زیبایی؛
زنی که آزادی را
در عمیقترین لایههای
رنج و اندوه ش پیدا میکند.
زنی که فرو می ریزد اما نمی شکند
می سوزد و خاکستر نمی شود
و آرام ارام از دل زندگی عبور می کند
•°•°•°•°•°•°•°
کسی هر روز، عهدِ میانِ ما را به مسلخ میبرد
و فراموشی را بهانه میکند.
کسی هر روز، مرا تا آستانِ مرگ میبرد
و اسلحهٔ خالی را بهانه میسازد.
و من هر روز،
خودم را به تشییع میبرم
بیآنکه جنازهای در کار باشد…🖤

