
طاقتِ این همه خراشم نیست
با تمرکز فقط به پیش... به پیش...
کاردها! مغزِ استخوانم را...
خسته از زخم و بخیهام دیگر
خسته از این همه لَ لَ لُک... نت
لطفاً این بار با دِ... دق... دقت
از دهن لُکنتِ زبانم را...
گور بابای شاهرگها و
رد شو از پوست بیدرنگ... بزن
رد شو از مفصل و پی و از رگ_
_خون شتک میزند؟ نترس... برو...
پیشتر... بیشتر... مگر بِبُری
با گلو، بغضِ بیامانم را
مَلَک الموتِ مهربان، اینجا
منتظر ماندهام هزاران قرن
بیترحم بگیر از کفِ پا...
بکَش از تک تکِ عصبهایم
بکُن از حجره حجرهام بیرون
تا تمامِ تمااااام جانم را!
ریههایِ مریض دودم را
پاک کن از نجاستِ بودن
این همه زخم را فقط چاقو
این همه رنج را فقط مردن
از تن اینقدر لورده شده
زیر بارِ تجاوز و از من
فقر را مثله کن به قیمت سر
رنج را پاره کن به قیمت زن
این همه جیغ و شعر ممتد را
هیچی کم... نه، میکند سوزن!
و خلاصم کن از شر کلمات
آخرش بخیه کن دهانم را...
مزدا مهرگان

